گرگ و میش ، دم غروب ، با رفیقت از کنار یه خونه خرابه تو کوچه

خاجیگون رد میشی .. رفیقت میگه فکر کنم شبا جن و روح جمع میشن تو

این خونه خرابه ها ، میگی نمیدونم . رفیقت میگه به نظرت جن میتونه آدمو

اذیت کنه ؟ میگی نمیدونم . میگه میدونستی جن ها به جای پا ، ســُـم دارن ؟

میگی نمیدونم . میگه قدیمیا میگن بعضی وقتا جن میره تو جلد آدم ، بعد

آدم یه کارایی میکنه که بعدش پشیمون میشه . میگی نمیدونم . رفیقت میگه

یادته پارسال اون پسره که باغشون چسب باغ شماست ، خودشو دار زد ؟ میگی

آره . میگه من که میگم وقتی داشت خودشو دار میزد جن رفته بود تو

جلدش . میگی نمیدونم  . رفیقت نمیخواد تو رو بترسونه ، ولی تو ترسیدی …

چراغ قوه رو زدی تو شارژ ، امشب آب باغتون هست و تو مثل همیشه

خودت تنهایی میری تو باغ .. یک نصف شب باید آب رو بگیری .

باغتون بیرون سمیرم هست و از شهر خیلی فاصله داره ، تو حرفای

رفیقت رو یادت رفته ولی هر چقدر که از شهر فاصله میگیری ،

تک تک حرفاش یادت میاد ، هر چقدر روشنایی ها کمتر میشه ترس

تو بیشتر میشه ، داری میری تو باغ ، میری تو دل تاریکی …

ساعت دو و نیم نصف شب هست ، توی باغ هستی ، تاریک

تاریک ، امشب ماه هم تو آسمون نیست .. نور چراغ قوه رو انداختی

پای یه درخت ببینی آب رسیده یا نه ، حرفای دوستت پشت سر هم

تو ذهنت تکرار میشه ، از ترس میلرزی .. نور چراغ قوه کم و زیاد

میشه ، نمیدونی به خاطر لرزش دستت هست یا خود چراغ قوه اتصالی

کرده ، یه بار خاموشش میکنی یه کم تکونش میدی شاید درست

بشه ، چراغ قوه رو خاموش میکنی و همه جا تاریک میشه ، میخوای

روشنش کنی و امتحانش کنی ولی دیگه روشن نمیشه ، هر چی

دکمه اش رو میزنی روشن نمیشه ، مثل سگ ترسیدی .. مثه دیوونه ها

چراغ قوه رو تکون میدی شاید روشن بشه ، و روشن میشه ، نورش

زیاد هست ، اونقدر زیاد که میتونی  چهره ترسناکی که رو به روت

وایساده رو ببینی . خشکت میزنه ، حتی فریاد تو گلوت خفه

میشه ، یه چهره سیاه ، سیاه تر از همه سیاهی ها ، رو به روت

وایساده با چشمایی که ازشون مرگ میباره . چشمات از وحشت

داره میلرزه ، موهات سیخ شده ، با چنان قدرتی چراغ قوه رو تو

دستت فشار میدی که نزدیکه تو دستت خرد بشه ، اونقدر ترسیدی

که نمیدونی باید چیکار کنی ، ولی وقتی اون سیاهی دست چندش آورشو

بلند میکنه که تو رو بگیره تو تکون میخوری ، چراغ قوه رو

میندازی و با همه توانت میدوی ، انگار که خود مرگ دنبالت باشه

تو باغ میدوی ، با همه سرعتت ، وقتی به خونه وسط باغ میرسی

میخوری زمین ، زمین خیسه . فکر میکنی آب هست ولی رنگش

قرمز هست و بوی خون رو حس میکنی ، همه جای باغ رو خون

گرفته ..  دهنت مزه خون و  خاک گرفته و تو یاد خاک های

قبرستون میفتی که میریزن رو قبر مرده ها .. نفس نفس میزنی و

میدونی اون سیاهی پشت سرته ، خودتو میکشونی پشت دیوار

خونه ، ولی میدونی اون داره نزدیک میشه ، قلبت داره از دهنت

میزنه بیرون ، حضور نحسش رو پشت دیوار احساس میکنی ، میدونی

الان از پشت دیوار میاد بیرون ، از ترس میخوای سکته کنی ، با

همه قدرتت داری نگاه میکنی به لبه دیوار .. آروم ظاهر میشه ، پاشو

میذاره جلوت ، ولی فقط شکل پا هست ، پا نیست ، سـُـم هست … سـُـم …،

نفست بالا نمیاد ، ولی سم های اون سیاهی جوری تو رو ترسونده

که بازم بلند میشی و میدوی ، تندتر از قبل ، تندتر از همیشه ، تند تر

از هر وقتی که تو زندگیت دویدی .. از بس دویدی دهنت مزه

تلخی میده ، دیگه نای دویدن نداری ، تو تاریکی هستی ، هوا

سرده ،  خیلی سرد ، سردتر از همیشه .. توی باغ همسایتون هستی ، زیر

همون درخت گردو ، همون درختی که پارسال اون پسر خودش رو

دار زد .. و تازه میفهمی چرا هوا سرد شده . جرات اینکه بالا

رو نگاه کنی نداری ، ولی یه نیرویی مجبورت میکنه بالا رو نگاه

کنی ، جنازه اون پسر بالای سرت آویزونه و طناب دار دور

گردنش .. از ترس زانو میزنی و مثل بید میلرزی .. مـِــه از بین

علف ها میاد بالا ، میپیچه به پاهای اون پسر ، همه جا رو مـه

گرفته.. دیدن صورت رنگ پریده اون پسر وسط مه ، تو تاریکی ، تو

رو فلج کرده ، احساس میکنی نمرده ، فقط خوابیده .. توی یه لحظه

چشماشو باز میکنه و صاف به چشمای تو خیره میشه ، اینبار

میدونی از ترس میمیری ، دندونات از وحشت به هم کلید شده و حتی

دهنت باز نمیشه که داد بزنی ، اون پسر از اون بالا نگاهت میکنه

و بعدش میخنده ، آروم میخنده ، وحشتناک ترین صدایی که تو

زندگیت شنیدی ، صدای خنده هاش بلند تر میشه ، اونقدر بلند که

همه جا رو پـُـر میکنه ، دستاتو محکم میذاری رو گوشت که صداشو

نشنوی ولی فایده ای نداره ، یه دستی محکم میزنه رو شونه ات ، با

وحشت سرتو برمیگردونی و چشمای سرد و بی روح اون سیاهی رو

میبینی ، بدون اینکه دهنش باز بشه میگه وقت رفتنه کوروش ، وقت رفتنه …

و دیگه چیزی یادت نمیاد …

[ قدیمیا میگن جن میتونه بره تو قالب هر آدمی … ] 

/////////////////////
/////////////////////
/////////////////////

این فقط یه داستان بود ، یه داستان لعنتی ! 

میپسندم(۳)خوشم نیامد(۳)
یه شب تو باغ …

پیمایش نوشته


8 دیدگاه در “یه شب تو باغ …

  1. سلام نمدانم متولد چه سالی هستید اما اگر از۳۰ساله به بالها سوال کنید یاد دارن که وسطهای راه سمیرم شهرظا یجای بود وقتی مینیبوس رضای داشت توی جاده مرفت یهو میوفتاد تو ان چاله گودی وسط راه یهو دلو روده آدم میآمد بالاو میاوفتاد تو ته دل. ای کاش این تیکه جاده را مثل باغیضاعو دریاچه و آبشار خراب نمیکردن همه آدمای سمیرم از این تیکه جاده خاطره دارن. تا اونجا میرسیدن همه میگفتن این یکی بود یا اون یکی‌ آخه ۲تا بود اما یکیش مثل بعظی ادما که حسی ندارن مالی نبود همه دنبال یه هیجانی بودن. هی هی جان جان. اگر هی و هو نباشه مثل توی جاده شهرظا اصفهان خوابمان میگرفت...خاطرات دلگری. کمال

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
  2. سلام دوست عزیز خیلی خوب بود ...طرح و ایده خوبیست برای یک فیل کوتاه...با اجازتون کپی برداری کردم جهت برگرداندن به فیلمنامه

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
    1. اینجور که معلومه باید یه شب با هم بریم تا باغ ما اونجا تو تاریکی ولت کنم تا خووووووووووب با فانتزی ها سر کنی !
      خوشحالم که خوشت اومده

      میپسندم(۱)خوشم نیامد(۰)
      1. مرسی
        باور نمیکنی که بدم نمیاد. باعث میشه درک بهتری از یه موقعیت پیدا کنی که تا حالا نداشتی.
        اینجا که نمیشه.ولی یه بار یه موقعیت مشخص کن. هر چی میخواد باشه. کمدی، رمنس، هر چی!
        برات ادامه شو فانتزی بنویسم.
        تعجب میکنی!

        میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
        1. باشه ، ایشالا یه روزی وحشت رو با چشمای خودت میبینی ! 🙂
          باشه ، جالبه ، بذار یه خورده روی موضوعه فکر کنم ، بعد بهت میگم ببینم ادامشو چی مینویسی ...

          میپسندم(۲)خوشم نیامد(۰)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *