می دانی که در کودکی و نوجوانی دفترچه خاطراتی داشته ای و گهگاه در آن می نوشتی  . می دانی که مدت هاست آن دفترچه خاطرات را در گوشه ای انداخته ای و آن را فراموش کرده ای . زمانی که به دنبال کارت ملی مادرت میگردی که گم و گور شده ، آن دفترچه خاطرات را می بینی ، ناگهانی ، مثل اینکه با زبان بی زبانی بگوید : وقت آن است که به گذشته نگاهی بیندازی و به چیزهایی که به دست باد سپرده ای …
دفترچه خاطرات را در دستت نگه داشته ای و به طرز عجیبی نگاهش میکنی . به شکلی که انگار داری به یک چهره آشنا نگاه میکنی که یادت نمی آید او را کجا دیده ای . بی خیال کارت ملی می شوی . گوشه ای می نشینی و دفترچه خاطراتت را باز میکنی . اولین چیزی که می بینی دستخط نا آشنایی است که اول باور نمی کنی که دستخط خودت است ولی کم کم تک تک کلماتش را به یاد می آوری . تاریخ اولین خاطره مربوط به ۱۵ سال پیش است . خشکت می زند . باور نمیکنی . زیر لب زمزمه میکنی پانزده سال . خاطرات روزانه ات را که اکثرا بین آنها وقفه هم افتاده یکی پس از دیگری می خوانی و با هر بار خواندن ، بغض بیشتر گلویت را فشار می دهد . سادگی ، کودکی ، غم ها و خاطرات ناخوش و خوش از دست رفته قلبت را به درد می آورد . در حسرت دوچرخه بودن ، کتک خوردن در مدرسه ، دلخوری و تنفر و عشق نسبت به برادر بزرگت ، فکر خودکشی و مرگ ، لحظات تکراری مدرسه و لحظات پر التهاب کنکور ….. تمامشان مثل یک فیلم برایت پخش می شود . در هنگام خواندشان گاهی میخندی و گاهی اخم میکنی . ولی یک خاطره ، خاطره یک روز ساده ، یک روز ساده زمستانی ، تو را در هم میشکند . نوشته ای :  ساعت سه بعد از ظهر است . مادربزرگم به همراه مادرم مشغول پختن آش پشت پا برای سربازی برادرم هستند و پدربزرگم هم زیر کُرسی خوابیده … با خواندن این خاطره مچاله می شوی … پدربزرگت ده سال پیش مُرده و مادربزرگت دو سال پیش … بغض و دلتنگی به سان لشکری انبوه به تو حمله ور می شود و تو با اینکه مدت هاست حتی پنجشنبه ها هم سر قبر عزیزانت نمی روی ، به خودت قول می دهی که فردا که وسط هفته است به قبر آن ها سری بزنی …
پدربزرگت را بیشتر از مادربزرگت دوست داشتی . برای تو ، پدربزرگت بهترین بهترین ها بود . قبر مادربزرگت را با آب تمیز کرده ای و فاتحه ای داده ای و خیراتی روی قبرش … و حالا کنار قبر پدربزرگت نشسته ای ، و به عکس او که روی سنگ قبرش نقش بسته خیره شده ای و روزهایی را به یاد می آوری که شش یا هفت ساله بودی و تو عاشق این بودی که همراه او به باغ بروی و او مشغول باغداری شود و تو رهاتر از پروانه ها در آن باغ با خودت سرگرم بازی شوی . و پدربزرگت هرچند وقت یک بار تشری به تو بزند که زیادی اذیت نکنی . و حالا هم پدربزرگت مُرده هم آن پسر بچه شاد و سرخوش . بغض دیروز سر باز میکند و سیلاب اشک روانه می شود . سرت را بین دستانت میگیری و در سکوت قبرستان از ته دل گریه میکنی . آخرین بار که این چنین سرود گریه سر دادی ، شبی بود که آن دختر رفت و تو با گریه و اشک التماس میکردی که بماند … و وقتی که حتی آن اشک ها هم به بازی گرفته شد به خودت قول دادی پیش هیچ انسان دیگری گریه نکنی … و حالا پیش انسان هایی که دیگر در کنارت نیستند باز هم اشک میریزی و اشک .. به یاد آن پسر بچه شاد و آن پیرمرد دوست داشتنی که حالا یکی از آن ها زیر خاک آرام گرفته و دیگری با روحی در هم شکسته ، قلبی مالامال از درد ، غروری لِه شده ، زخمی تشنه انتقام و امیدی بر باد رفته به زندگی سختش ادامه می دهد و یاد حرف دامبلدور میفتی در فیلم هری پاتر : ” دلت واسه مُرده ها نسوزه هَری ، هر روز آدما میمیرن . دلت واسه زنده ها بسوزه و بیشتر از همه برای کسانی که بدون عشق زندگی می کنند ” … و تو چند سالی می شود که بدون عشق زندگی می کنی …
آواز اشکهایت به پایان رسیده ، سرت را بلند میکنی و انگار حس میکنی تمام ارواح آن قبرستان به تو نگاه میکنند . و احساس میکنی تمامی آن ها ندایی سر میدهند که نه ! تسلیم نشو . باز هم به زیر باران برو و از آن لذت ببر . باز هم به دست های پینه بسته پدرت نگاه کن و با عشق به پدرت قلبت را جلا بده . به چهره خسته مادرت نگاه کن و به خاطر او هم که شده زندگی زیبایی کن . باز هم از پرواز ساده یک گنجشک شاد شو و از صدای آبشار لذت ببر و  غم های دلت را به دست جریان رودخانه ها بسپار … این ها را در همان سکوت قبرستان میشنوی  . از پدربزرگ و مادربزرگت خداحافظی میکنی و بوسه ای نثارشان میکنی و می خواهی که کمکت کنند . با بیم و شک به راه میفتی . میدانی که روزگار بی رحم است و روزهای سختی در پیش داری . همین حالا هم ، در جوانی ، موهایت دارند جوگندمی می شوند و تو بعید میدانی دیگر نایی برای مبارزه داشته باشی . ولی نمیخواهی ترسو باشی و با تسلیم شدن مایه خجلت آن پیرمرد دوست داشتنی شوی ، پیرمردی که احتمالا از آن بالا ، با چشمانی گرم و مهربان ، به تو خیره شده است …

unspecified

میپسندم(۰)خوشم نیامد(۱)
کمکم کن کمکم کن ، نذار این گمشده از پا دربیاد

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *