وقتی سایه پنجره روی پرده ها افتاد ساعت بین هفت و هشت بود

و من دوباره پایبند زمان بودم و صدای ساعت را می شنیدم .

این ساعت پدر بزرگ بود و وقتی پدر آن را به من داد

گفت : کونتین ، من گور همه امیدها و آرزو ها را به تو

می دهم …

من این را به تو می دهم نه برای اینکه به یاد زمان باشی

بلکه برای آن که بتوانی گاه و بیگاه زمان را فراموش کنی

و تمام نفست را برای فتح آن حرام نکنی .

خشم و هیاهو نوشته ویلیام فاکنر

خشم و هیاهو

میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
من بیخیال عقربه مقربه !!

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *