همه مون فروغ فرخزاد رو با شعر میشناسیم ، ولی فروغ

فرخزاد یه فیلم هم کارگردانی کرده ، به اسم ” خانه سیاه است “

که این فیلم در مورد آدمایی  هست که به بیماری جذام

مبتلا شدن و توی شهر تبریز و توی مکانی به اسم جذام

خانه زندانی شدن . فیلم ۲۱ دقیقه هست و سال ۱۳۴۱ ساخته

شده . خیلی هامون فیلمایی دیدیم که توش بیماری جذام

هست ولی دوربین به خاطر ترسناک بودن این بیماری و

کاری که با انسان میکنه ، به صورت مستقیم فرد جذامی

رو نشون نمیده ، ولی توی این مستند بیست و یک

دقیقه ای ، تموم صحنه ها ، بی پروا و با شهامت کامل فرد

مبتلا و بیماری و وحشتناکی جذام رو نشون میده و باید

بگم بعد از دیدن این مستند حالم بد شد ..

فروغ فرخزاد ، تو طول فیلم ، با صدای خودش یه شعر رو

دکلمه میکنه که قشنگه …

در هاویه کیست که تو را حمد می‌گوید ای خداوند؟

در هاویه کیست؟

نام تو را ای متعال خواهم سرایید

نام تو را با عود ده تار خواهم سرایید

زیرا که به شکلی مهیب و عجیب ساخته شده‌ام

استخوان هایم از تو پنهان نبود وقتی که در نهان به وجود می‌آمدم

و در اسفل زمین نقش بندی می گشتم

در دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده 

و چشمان تو ای متعال جنین مرا دیده است

چشمان تو جنین مرا دیده است

گفتم کاش مرا بال ها مثل کبوتر می‌بود

تا پرواز کرده راحتی می یافتم

هر آیینه به جایی دور می‌رفتم

و در صحرا مأوا می‌گزیدم

می شتافتم به پناهگاهی از باد تند و طوفان شدید

زیرا که در زمین مشقت و شرارت دیده ام

دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است

از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم

اگر بال های باد سحر را بگیرم و در اقصای دریا ساکن شوم

در آنجا نیز سنگینی دست تو بر من است

مرا باده سرگردانی نوشانده ای

چه مهیب است کارهای تو

چه مهیب است کارهای تو

هنگامی که خاموش بودم

جانم پوسیده می‌شد از نعره‌ای که تمامی روز می‌زدم

به یاد آور که زندگی من باد است

مانند مرغ سقای صحرا و بوم خرابه ها گردیده ام

و چون گنجشگ بر پشت بام ، منفرد نشسته ام

مثل آب ریخته شده ام و مثل آنانی که از قدیم مرده اند

و بر مژگانم سایه ی موت است

بر مژگانم سایه ی موت است

مرا ترک کن مرا ترک کن

زیرا روزهایم نفسی است

مرا ترک کن پیش از آنکه به جایی روم که از آن برگشتن نیست

به سرزمین تاریکی غلیظ

آه، ای خداوند، جان فاخته ی خود را به جانور وحشی مسپار

به یاد آور که زندگی من باد است

و ایام بطالت را نصیب من کرده ای

و در گرداگردم آواز شادمانی و صدای آسیاب و روشنایی

چراغ نابود شده است

خوشا به حال دروگرانی که اکنون کشت را جمع می کنند

و دستهای ایشان سنبله ها را می چیند

بیایید به آواز کسی که در بیابان بیراه می خواند گوش دهید

آواز کسی که آه می کشد و دستهای خود را دراز کرده می گوید :

وای بر من

زیرا که جان من به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است

و تو ای فراموش شده ی روزها

که خویشتن را به قرمز ملبس می سازی

و به زیور های زر می آرایی ، و چشمان خود  را به سرمه

جلا می دهی ،

به یاد آور که خود را عبث زیبایی داده ای

به سبب آوازی در بیابان بیراه

و یارانت که تو را خوار شمرده اند

وای بر ما ، زیرا که روز رو به زوال نهاده است و

سایه های عصر دراز می شوند

و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد

از ناله های اسارت لبریز است

و در میان ما کسی نیست که بداند

که تا به کی خواهد بود

موسم حصاد گذشت و تابستان تمام شد

و ما نجات نیافتیم

مانند فاخته برای انصاف می نالیم و نیست

انتظار نور میکشیم و اینک ، ظلمت است

و تو ای نهر سرشار که نفس مهر تو را می راند

به سوی ما بیا

به سوی ما بیا

فیلم خانه سیاه است

میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
فروغ فرخزاد و کارگردنی

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *