آسمان برهنه ، زمین سرد ، اندوه بسیار ، اشک فراوان بود زمانی که آموزنده بزرگ دوره گرد از راه رسید و پیش کلبه پدر ، مادر ، برادر مهتر ، خواهر کهتر ، و خود ( هوراسپِ سخت کوش ) ایستاد و ندا در داد : اینک من ، آموزنده دانش نوشتن و خواندن ، که فرایم خوانده بودید تا هوراسپ سخت کوش را نوشتن و خواندن بیاموزم ..
( هوراسپ کوشنده و رام کننده سد اسپ و سد گوسپند ) پرده ی آویخته بر درگاه کلبه به یک سو زد و تا آنجا که می توانست ، گشاده رو گفت : آفتاب برای تو شادی بسیار بیاورد و باران برای خویشان تو رویش بسیار . اینک من ، که مادرم ، پدرم ، و برادر کهترم خواهان آنند که دانش نوشتن و خواندن را به درستی از تو فرا بگیرم .
آموزنده گفت : درود بر خویشان آگاه تو که نیز در این روزگار بد ، ارزش دانش می دانند و در اندیشه آنند که به گاه فراوانی آب ، که خواهد رسید ، خشکسالی دانستن نباشد . من برای تو تکه یی پوست آهو آورده ام و هیمه نیم سوخته سیاه . بیا بر بلندای کوه برویم . آنجا بسی نیکو جایی ست برای فرا گرفتن و اندیشیدن و به دانایی اشک ریختن .
هوارسپ ِ سخت کوشنده ، بی درنگ ، از پی آموزنده خود به راه افتاد و به سوی کوهستان شتافت . در آنجا ، آن دو مرد ، یاد دهنده و یاد گیرنده ، بر دو سنگ نشستند و نوشتن و خواندن را با نام اهورا آغاز کردند …
هنوز آسمان برهنه ، زمین سرد ، اندوه بسیار ، اشک فراوان بود در همه آن روزهایی که آموزنده ، نگاره ها و واژه ها را یک یک ، آرام آرام ، به هوراسپ می آموخت ، بر پوست آهو با هیمه ی ناتمام سوخته . و هوراسپ ، پیاپی ، از بام تا شام ، پوست می شست و باز می نوشت ، تا آنجا که دید بسیار دانسته است و نامی نیست ، کاری نیست ، جنبشی نیست ، و اندیشه ای نیست که او نوشتن و خواندن آن را ندارند ، و آموزنده نیز چنین دید که هوراسپ ِ به راستی سخت کوش ، آماده نوشتن و خواندن همه چیز است .
آموزنده گفت : اینک من باید که به دیدار یاد گیرنده یی دیگر بروم ، در روستایی دیگر ، پس ، پیش از آن باید که تو را بیازمایم ، پیش روی همگان .
و چنین شد که روزی ، در برابر پدر ، مادر ، برادر مهتر ، خواهر کهتر ، و همه مردمان آن روستا ، هوراسپ را به آزمایشی دشوار فرا خواند .
هوراسپ آمد ، درود فرستاد ، پوست آهو بر سنگی نهاد ، هیمه سیاه به دست گرفت و گوش به یاد دهنده سپرد .
همگان در خاموشی می نگریستند .
آموزنده گفت : بنویس آفتاب .
هوراسپ نوشت .
آموزنده گفت : بخوان !
هوراسپ خواند .
آموزنده گفت : بنویس : اسپ ، گوسپند ، رود !
هوراسپ نوشت .
آموزنده گفت : بخوان !
هوراسپ خواند .
آموزنده گفت : بنویس کوه ، دریا ، پسر .
هوراسپ نوشت .
آموزنده گفت : بخوان !
هوراسپ خواند .
همگان ، خاموش می نگریستند ، ستاینده هوراسپ ِ یاد گیرنده ی خوب .
آموزنده گفت : بنویس روز ، شب ، شادی ، اندوه .
هوراسپ نوشت .
آموزنده گفت : بخوان !
هوراسپ ، با آهنگ لرزان خواند : روز ، شب ، شادی ، اندوه .
همگان گفتند : آفرین ، بر تو ای هوراسپ ِ سخت کوش دانا .
هوراسپ لبخند زد .
آموزنده گفت : هنوز بسیار مانده است . شتاب نباید کرد . بنویس : من ، تو ، او ، ما ، شما ، ایشان ، همه همه ، باران را خواهیم دید و درود به تن باران خواهیم فرستاد که گیاه داد می رویاند و ریشه های ستم می سوزاند .
بنویس و بخوان !
هوراسپ ، دیدند که آهی کشید ، و آنگاه نوشتن آغاز کرد ، به آرامی ، و چون تا پایان نوشت ، راست و درست بخواند ، گرچه در ندای او لرزشی بود بیش .
مردمان ، به شگفتی اندر بودند ، و می نگریستند ، و می ستودند مر یاد دهنده را ، یاد گیرنده را ، و آن را که توان نوشتن و خواندن به آدمیان داده است .
آموزنده ، دمی آرام بر جای ماند و آنگاه گفت : بنویس ( امروز ) !
هوراسپ نوشت و خواند : امروز …
یاد دهنده ، آنک ، در اندیشه ای ژرف فرو رفت . خاموش بر پشته یی نشست و به دور دستها نگریست . گویی واژه یی را می خواست که از درونِ درون خویش یا از دورترین دور بکند ، بیاورد ، و به هوراسپ بسپارد یا بر هوراسپ فرود آورد . پس ترسان و لرزان گفت : بنویس ( فردا ) !
هوراسپ یاد گیرنده خوب ، دمی ماند ، آنگاه سر برداشت و با چشمانی بیش باز و پر شگفت ، آموزنده را نگریست .
همگان ، نگاه می کردند ، به یاد دهنده و یاد گیرنده .
فردا ؟
آری فردا ، فردا ، فــر- دا …. ای هوراسپ خوب یاد گیرنده ! بنویس فردا و به درستی بنویس !
هوراسپ ، هیمه ی ناتمام سوخته بر پوست آهو نهاد و آرام نوشت : امروز …
آموزنده نگریست ، پس کشید ، باز نگریست به خشمی آشکار ، هوراسپ را نگریست چونان که دشمنی را می نگرد ، و گفت : بخوان !
هوراسپ زیر لب گفت : فردا …
آموزنده دست بر دیدگان نهاد و گفت : نه … نه … ای هوراسپ سخت کوشنده هوشمند . این که تو نوشته ایی ( امروز ) است نه ( فردا ) .
بنویس ( فردا ) ، ( فــر – دا ) !
هوراسپ ، دودل ، باز تاشد بر پوست ، و کوشید ، و نوشت : امروز .
آموزنده نگریست ، افسرده و رنگ باخته .
بخوان !
فردا .
آه … آه ای هوراسپ سخت کوش ! فردا فرداست نه امروز . فردا ، شکل امروز نیست . چرا اندیشه ی بلند پرواز خود را به کار نمی بری ؟ چرا به دوردست های نیامده نمی روی ؟ ( فردا ) را به شکل ( فردا ) نمی بینی و نمی نویسی ؟ ( فردا ) را ، ای یاد گیرنده جوان ، ( امروز ) نباید نوشت ، پس از این ، هیچ یاد گیرنده ای هم نخواهد نوشت . پوست آهو در آب کم بشوی ، خشک کن ، هیمه ی سیاه به دست بگیر و بنویس ( فردا ) !
مردم ، همگان می نگریستند ، خیره و خاموش و اندوهگین . آنها در دل خویش می گفتند : ای کاش میتوانست ، ای کاش میتوانست بنویسد . و اندوهشان از ( ای کاش ) بود .
آموزنده گفت : ای هوراسپ ! مرا نزد خویشانت و مردم روستایت و نزد یاد دهنده بزرگ آسمانی شرمگین و سرافکنده مکن ! بنویس و بگذار آسوده به سوی روستاها و شهرهای دیگر بروم ، چرا که این ، پایان آزمایش توست .
استاد خوب من ! من می دانم ، و همه ما می دانیم که فردا ، شکل امروز است ، فردا همان امروز است نه چیزی دیگر ..
نه … ببند آن دهانی را که می گوید فردا شکل امروز است !
ای آموزنده ، که به خشم و اندوه به ما می گویی فردا شکل امروز نیست ، به ما بگو که چرا نیست و چرا نباید باشد ؟ مگر فردا چیست جز امروز ؟ که امروز چون برود و امشب بیاید و برود ، امروز ِ دیگری می آید که نامش ، پیش از آنکه بیاید ، فردا بوده است . مگر فردا ، همین نیست که می گوییم ؟
آری چنین است که تو می گویی ، اما فردا ، تا زمانی که فرداست ، شکل امروز نیست ، و تو آن فردای هنوز نیامده را بنویس نه فردایی را که امروز شده و رنگ و بوی امروز گرفته .. تو فردایی را بنویس که بسیاری چیزهایش به امروز نمی ماند و نخواهد ماند .
من چنین فردایی را که نیاید و امروز نشود نمی شناسم ، ندیده ام ، نخوانده ام ، باور نکرده ام . در سر من همچو فردایی جای نمی گیرد ، چرا که راستین نیست ، چرا که من نمی توانم آن را با چشمان خودم ببینم ، با دستهای خود بسایم و با شنوایی خود بشنوم .
آموزگار وامانده بود و در خود پیچان .
بنویس آتش !
هوراسپ نوشت و خواند .
آموزگار گفت : هاه ! اینک نگاه کن ! اینجا آتشی نیست و تو آنچه را که نیست ، می نویسی .
هوراسپ گفت : می نویسم آتش زیرا آتشی در آن بلندی هست که کسی آن را پاس می دارد و هرگز نمی گذارد آن آتش خاموش شود .
آموزگار ، فرمان داد : بنویس ابر و بخوان !
هوراسپ نوشت ابر و خواند .
آموزگار گفت : نگاه کن ! آسمان ، آبی ِ آبی ِ آبی ست . هیچ ابری نیست و تو چگونه چیزی را که نیست و زمانی خواهد آمد ، به درستی می نویسی و می خوانی ؟
هوراسپ پاسخ داد : من ابرها را می شناسم ، خوب می شناسم ، و می دانم که هستند و می آیند ، و چون از دورها بیایند در دوردستها ابر اند و در بالای سر من نیز ابر . چیزی نیستند که اینجا چیز دیگری بشوند . ابر ، چه آنجا باشد چه اینحا و هر جای دیگر ، ابر است ، اما تو می گویی امروز ، چون در آن دورهای هنوز نیامده باشد فرداست ، فردایی که شکل امروز هم نیست . من این را می دانم که امروز چون برود ، دیروز می شود ، و فردا اگر بیاید ، امروز می شود ، و چیزی نیست که در آن دوردستها باشد ، مانند اسپ من که در آن چراگاه خشک است ، و آنجا اسپ است و هر جا که برود و بیاید ، باز هم اسپ . پس داستان ابر و اسپ و آتش ، داستان امروز و فردا نیست .
آموزگار ، رنجیده و درمانده گفت : بنویس ( مهربانی ) و بخوان !
هوراسپ نوشت و خواند .
آموزگار فریاد زد : آیا این را هم می بینی یا زمانی دیده یی ؟ آیا ( مهربانی ) ، ( دانایی ) و ( دلاوری ) را می توان دید ؟
ای مرد خوب ! بس کن که در این گفت و گوی بیهوده ، چیزی برای تو نخواهد ماند . من ، ( مهربان ) را می بینم ، که مادر من است ، و مهربانی را دانسته می شوم ، ( دانا ) را می بینم ، که تویی ، و دانایی را دانسته می شوم ، و ( دلاور ) را می بینم ، در آّب به ته رسیده ی برکه ، که منم ، و دلاوری را دانسته می شوم . مهربانی ، دانایی ، و دلاوری در سر من هست ، اگر روی خاک نیست ، اما فردایی که شکل امروز هم نباشد چگونه در سر من باید جای بگیرد ؟ اگر تو فردایی را به من نشان بدهی ، ای آموزگار دانا ، که چون به امروز رسد باز هم فردا بماند ، من سخنت را باور می کنم و هر چه بخواهی می نویسم .
آموزگار ، اینگاه ، به تلاش سختی افتاد و همچون جادوگران ، اندام های خود را به جنبش درآورد ، به این سو و آن سو جهید ، با سنگی بر تن پیر خود کوبید ، تن پیر بر خاک سایید ، خاک بر سر ریخت ، و به سختی گریست ، آنسان که دل همگان سرشار از آه و اندوه شد . پس ، مرد پیر ، خوی ریزان ، نالان ، خواهش کنان و لرزان گفت : ای دلاور جوان ! ای هوراسپ دانا ! اگر تو ( فردا ) را به درستی ندانی ، سوگند به آسمان که هیچ چیز را نمی دانی ، اگر تو فردا را ننویسی ، هیچ چیز ننوشته یی ، اگر تو فردا را چون نسیم شیرینی ;ه گهگاه می وزد نبویی ، هیچ چیز را نبوییده یی ، و اگر تو فردا را با ژرف ترین باورها باور نکنی ، هیچ چیز را باور نکرده یی … سوگند می خورم ، هزار بار سوگند می خورم که تو اگر گمان کنی که هر فردایی شکل هر امروزی ست ، زندگی را به اهریمن سپرده یی و گریخته یی .. ای هوراسپ ! به من بگو آیا خواهر کهتر تو اینک بیمار نیست ، به سختی ، که آنجا در بستری از کاه آرمیده است ؟
آری ، خواهر کهترم بیمار است ، و به سختی .
آیا این درختان را نمی بینی که به گاه میوه ، دیگر هیچ بار و بری ندارند و چیزی جز چند برگ خشک را به دوش نمی کشند ؟
می بینم ، می بینم ، و آن چرا گاه هایی خشک را ، و آن چشمه های خشک را ، و این آسمان بی ابر ، همه را می بینم ..
آیا خواهر مهتر تو که به تازگی با جاماسپ دلاور پیمان بسته ، فرزندی در شکم ندارد ، و خواهر تو ، و جاماسپ دلاور ، پیوسته در آرزوی آن نیستند که فرزندشان تن درست و نیک روان به جهان بیاید ؟ آیا اسپان تو در آستانه تشنگی مرگ آور نیستند ؟ آیا گوسپندان تو از پا در نیامده اند ؟ و آیا ، آیا مردی بسیار ستمگر که فرزند مردی بسیار ستمگر است و فرزندانش نیز ستمگرند ، بر شما فرمان نمی راند و فرمان بران او شما را نمی زنند و نمی آزارند ؟ و آیا ، آیا ، دلهای شما پر از آرزوی مرگ یا گریز این فرزند اهریمن نیست ؟ آیا چنین و چنان نیست که من می گویم ؟
آری آری آری … همه اینها که می گویی درست است ..
پس تو چگونه ( فردا ) را نمی پذیری ، باور نمی داری ، نمی نویسی ، نمی سایی ، نمی بویی ، نمی ستایی ، و نمی شناسی ، حال آنکه فردا روزی ست که خواهر کهتر تو از بستر بیماری بر خواهد خاست و اسپان و گوسپندان تو سیراب و پرورده خواهند شد و فرزند تن درست نیک روانِ جاماسپ به دنیا خواهد آمد و درختان و دشتها همگی سبز خواهند شد …
ای آموزگار ! دمی درنگ کن و آهسته باش ! آیا تو جادوگری که می دانی چنین و چنان خواهد شد ؟ آیا تو جادوگری که از آنچه نیست و هنوز نیامده ما را آگهی می دهی ؟ اگر تو جادوگری ، باید بدانی که ما دیرگاهی ست جادوگران را از خویش رانده ییم . آنها بسیار دروغ می گفتند و می گویند . آنها ما را می آزردند و می افسردند . ما ایشان را از خویش راندیم .
آیا اینک تو چون ایشانی که همه ی آنچه را خواهد شد می دانی ؟
نه … نه ای هوراسپ نیک اندیش ! من جادوگر نیـَـم و جادوگران را ستایشگر نــیــَـم . آنچه من می دانم که بیشتر از آن چیزی ست که تو می دانی ، تنها و تنها ، نوشتن فرداست و از ژرفای روان ، باور داشتن فردا . همین و همین ! ای هوراسپ ! بدان که دگرگونی ، با باور دگرگونی آغاز می شود و فردا با پذیرفتن فردا . به آسمان بلند سوگند ، به آفتاب تابنده ، به رود پوینده ، به کوه پایدار که ساییده می شود و شـُـره های آبهای بهاری آن را می ساید ، که تو نخست باید فردا را باور کنی ، با همه ی توان ، تا دردهای چسبیده به تن امروز ریشه کن شود ، و آبهای وامانده ، روان شود و مرد ستمگر رانده شود ..
تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد . این که ( فردا ) در روند آمدن خود ( امروز ) می شود ، همچنان که ( کودک ) ، ( جوان ) و ( جوان ) ، ( پیر ) ، داستان ما نیست ، این که به هنگام امروز شدن شکل امروز نخواهد بود ، داستان بزرگ ماست .. پس ای هوراسپ ، این خواهش پایانی مرا بپذیر و فردایی بنویس که شکل امروز نباشد ..
دمی خاموش ، و ناگهان فریاد تندر آسای مردم که : ای هوراسپ ! بنویس ، بنویس ، بنویس . فردا را به شکل فردا بنویس ..
اینگاه ، دست لرزان هوراسپ ، با هیمه نیم سوخته ، بر پوست آهو نبشت : ( فردا )

و آموزگار پیر ، دیرگاهی بود که رفته بود …

فردا شکل امروز نیست ، نوشته نادر ابراهیمی

میپسندم(۱۰)خوشم نیامد(۱)
فردا شکل امروز نیست …

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *