اینجا و آنجا ، نفرات مثل کوله بار روی زمین می افتادند .

فرمانده گروهان سرباز جوان ، همان اوایل کارزار کشته شده

بود . جسدش چون آدم خسته ای که برای استراحت دراز کشیده

باشد روی زمین افتاده بود ، ولی در قیافه اش نگاهی از تعجب و

حزن دیده می شد . گویی فکر می کند که دوستی نسبت به او

بدی کرده است . گلوله ای بالای پیشانی سرباز پرچانه را

خراشید و خون زیادی به صورتش ریخت . آخی گفت و هر دو

دست بر سر گذاشت و شروع به دویدن کرد. یکی دیگر از

سربازان ، مثل آنکه با چماق توی شکمش زده باشند ، هقی کرد

و بر زمین نشست و با چشمانی حسرت بار به جلو خیره شد .

در نگاهش حالت سرزنش مبهمی خوانده می شد . کمی بالاتر ،

کاسه زانوی یک نفر را تیر برد ، فورا تفنگ خود را انداخت و

دو دستی همان درختی را که لحظه ای پیش پشت آن کمین کرده

بود چسبید . مدتی همان جا به درخت آویزان بود وفریاد می زد

یکی بیاید کمکش کند تا دست خود را از درخت بردارد …  

رمان نشان سرخ دلیری  نوشته استیون کرین ، فصل پنجم

رمان نشان سرخ دلیری

میپسندم(۱)خوشم نیامد(۰)
شاهکار ادبیات جنگی جهان

پیمایش نوشته


یک دیدگاه در “شاهکار ادبیات جنگی جهان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *