پیتر گفت منظورمو میفهمی ؟

یوهانس گفت نه ، نمیدونم .

پیتر گفت تو مردی یوهانس ، بله تو هم از امروز جز امواتی

یوهانس با تعجب به پیتر نگاه میکرد ، چون حرف های او برایش غریب بود ، بعد

با شگفتی پرسید : من مـُـردم ؟

پیتر گفت بعله الان تو مردی ، تو هم دیگه زنده نیستی

بعد گفت : من اومدم کمکت کنم ، اومدم تو رو با خودم ببرم اون طرف چون

بالاخره من بهترین رفیقت بودم .

یوهانس گفت : منو ببری اون طرف ؟

پیتر آهسته سرش را جنباند بعد گفت : تو الان تو خونت مردی

یوهانس گفت پس من مردم .

پیتر گفت : درسته
..

یوهانس گفت پس اینطور

بعد آنها به سمت راست پیچیدند و از راه شیب و ناهمواری که به دریا ختم

می شد پایین رفتند .

یوهانس گفت اما من جسم تو رو میبینم

پیتر گفت : موقتا تو کالبد قدیمیم رفتم ، طوری که بتونم تو رو حمل کنم . تا چند

لحظه دیگه میریم تو زورق چوبی من ، بعد واسه همیشه از اینجا میریم .

یوهانس گفت کجا میریم ؟

پیتر گفت : طوری میپرسی که انگار هنوزه زنده ای ؟!

یوهانس گفت : بالاخره باید یه مقصد و مکانی باشه ؟

پیتر گفت : جایی که میریم یه مکان نیس ، به خاطر همینه که حتی اسم نداره

یوهانس گفت : ترسناکه ؟

پیتر گفت : ترسناک ؟ ابدا

بعد گفت : ترسناک یه کلمه س ، اونجا که میریم کلمه وجود نداره

یوهانس گفت : مارو عذاب میدن ؟

پیتر گفت : خیر ، چون اونجا جسمی وجود نداره

یوهانس گفت : روح که هست ، لابد اونجا روح ما در عذابه ؟

پیتر گفت : اونجا من و تویی وجود نداره

یوهانس گفت : پس ظاهرا باید جای خوبی باشه ؟

پیتر گفت نه خوبه نه بد ، نه لذت هست و نه درد ، فقط بزرگ و آرومه ، با

پرتو ملایمی از روشنی و سکوت ، اما من نمیتونم بیشتر بگم چون زبان آدم

از بیان اونجا عاجزه یوهانس

بعد یوهانس به پیتر نگاه کرد و دید که او از پشت موهای سفیدش که بلندتر

از پیش شده بود و تا زیر شانه هایش می رسید لبخند زد ، موهای پیتر بر

خلاف چند لحظه قبل پرپشت و نرم شده بود و مثل حلقه ای از طلا بر

گرداگرد سرش می درخشید

آنها شانه به شانه هم با سرعت از شیب تند جاده به طرف بندر ووگن

سرازیر شدند ، و در یک چشم به هم زدن به زورق چوبی پیتر رسیدند و سپس

به طرف دریا به راه افتادند …

روز و شب ، نوشته یون فوسه

روز و شب یونه فوسه

 

میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
روز و شب

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *