نزدیکای ساعت ده یازده بیدار میشی ، یه نون و پنیری با چایی

میخوری ، شایدم مربا . تا به خودت بیای نزدیکای دوازده شده . تو اینترنت

میچرخی شایدم یه فیلمنامه آماده کنی واسه دانلود . بعد باید بری پرهام رو از

مدرسه بیاری . میری دم مدرسه وایمیسی تا تعطیل بشن . به مدرسه نگاه

میکنی ، خیلی عجیبه ، ولی نزدیک بیست سال پیش خودت هم تو همین

مدرسه بودی ، لا به لای همین دیوارا ، همین کلاسا ، تو همین حیاط

ساعت ها فوتبال بازی کردی و دویدی و بارها و بارها از معلما کتک

خوردی . حالا بعد از بیست سال پرهام جاتو گرفته . چه زود میگذره و

چه قدر عجیب هست گذر زمان ! تعطیل میشن و دستشو میگیری و

راه خونه رو در پیش میگیرین . تو راه باهاش شوخی میکنی ، کیفشو

ازش میگیری و با تمام قدرت پرتش میکنی تو هوا و بعد مثه توپ

بیس بال میگیریش و با هم میزنین زیر خنده و ملت با تعجب بهتون نگاه

میکنن . تو راه دو تا چیپس میخری ، شاید با آبمیوه ! یا هر چی که پرهام

دلش بخواد . وقتی رسیدین خونه از پرهام قول میگیری که مشقاشو

مرتب و خوش خط بنویسه و اونم قول میده و بعدش پلی استیشن بازی

میکنین .بابای پرهام میاد و اونو میبره خونشون . نزدیکای ساعت یک

یا دو شده . ناهار میخوری و میری کنار بخاری پتو رو میندازی رو

خودت و گوشیتو برمیداری و یه سری به اینستاگرام میزنی ، بعدش

هم اخبار روز رو میخونی ، کم کم پلکات سنگین میشه ، میخوابی . ساعتای

چهار یا پنج بیدار میشی . با علی یا مهران میرین بیرون ، قدم زدن .

وقتی خسته شدین از قدم زدن میرین پیتزا ایتالیا ، یا ساندویچی عمو

حسن ، یا رستوران پاسارگارد . وقتی غذارو خوردین باز میفتین تو

خیابونا ، سر به سر هم میذارین ، چرت و پرت میگین و میخندین ، از

غم ها میگین و شکست ها و تلخی ها ، از فردا و فرداها . از دیروز و

خاطرات . و بدون شک اعلام انزجار میکنین از این سمیرم نکبتی !

نزدیکای ساعت هفت برمیگردی خونه ، نماز رو میخونی و شام رو

میخوری و لذت بخش ترین ساعات تو فرا میرسه . میری تو اتاق

خودت ، کنار بخاری خودت و رو صندلی خودت میشینی و کتاب

میخونی ، کتاب و کتاب و کتاب . پشت سر هم ، و چای

میخوری ، پشت سر هم و بعضی وقتا کتاب رو میذاری کنار و به

جمله هاش فکر میکنی . از مطالعه کردن لذت میبری . وقتی خسته شدی

از خوندن ، ساعت نزدیک ده یا یازده شده . بعد رو میاری به

فیلم ، جادوی فیلم . دراز میکشی و فیلم میذاری که ببینی ، فیلم نوآر ،

درام ، کلاسیک ، تلخ ، فانتزی یا شایدم کمدی و امید بخش . معمولا

شبی دو تا فیلم میبینی ، و بعد ساعت نزدیکای دو شده . دو شب به بعد

دانلود رایگان هست ، با لپ تاپ یه هف هش ده تا فیلم میذاری دانلود

بشه و میری سراغ کامپیوتر و پول درآوردن . به هر حال زندگی خرج

داره ! رادیو رو روشن میکنی ، و شروع میکنی به کار روی

پروژه هایی که برداشتی ، طراحی سایت ، طراحی psd  ، کد نویسی ،

  برنامه نویسی ، طراحی افزونه و خیلی چیزای دیگه و گوشت

به رادیو هست ، عاشق برنامه های نصف شب رادیو هستی ، راه

شب ، کتاب شب و نمایشنامه هایی که اجرا میکنن ، دیوونه اون قسمت

هستی که میگه گروه نمایش و تئاتر رادیو تقدیم میکند ! و بعد یه نمایشنامه

رو به صورت صوتی اجرا میکنن و تو توی ذهنت شخصیت هاشونو

به تصویر میکشی ، اون جوری که دلت میخواد . وقتی اون قدری پول

درآوردی که دستت جلوی کسی دراز نباشه میبینی ساعت نزدیکای پنج

صبح شده ، رادیو و لپ تاپ و کامپیوتر رو خاموش میکنی و میری کنار

بخاری زیر پتو و از زیر پتو به شعله های بخاری نگاه میکنی . پلکات

سنگینه و نگاهت به شعله هاست ولی فکرت جای دیگه هست ، شاید

روی  اقیانوس هستی ، روی عرشه یه کشتی ، رویای همیشگیت .. شایدم

فکرت جای دیگه هست ، شاید اون خیابون ، شاید اون کوچه ، شاید

اون خونه ، شاید اون اتاق ، شاید اون دختر ، شاید اون چشما … چشمای

یه خائن ، چشمای یه آدم فروش .. پتو رو میکشی رو خودت و چشماتو

میبندی و دلت میسوزه واسه خودت که اینجوری به بازی گرفته شدی

و چه بد هم به بازی گرفته شدی .. ولی دلت نمیاد صاحب اون چشمارو

نفرین کنی .. زیر پتو لبخند تلخی میزنی و میگی من بخشیدمت ..

خوشبخت شو کوچولو .. میخوابی ..

نزدیکای ساعت ده یازده بیدار میشی …

Ps : نمیدونم چرا این متنو نوشتم ، شاید هوس انشاهای دوران

مدرسه رو کرده بودم ، نمیدونم .. به هر حال اینم حال و روز دنیای

این روزای من شده

میپسندم(۱)خوشم نیامد(۰)
روز خود را چگونه سپری میکنید !

پیمایش نوشته


24 دیدگاه در “روز خود را چگونه سپری میکنید !

  1. جای قول و قرارهایمان امن است : زیر پاهای تو!

    به تو که فکر می کنم
    بی اختیار
    به حماقت خود لبخند می زنم
    سیاه لشکری بودم
    در عشق تو
    و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …
    افسوس…

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
  2. هیچوقت…هیچوقت کسی را با تمام وجودت دوست نداشته باش.یک تکه از خودت را نگه دار برای روزهایى که هیچکس را به جز خودت
    ندارى…
    ممنون کوروش جان مطلبت خیلی برام جالب بود

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
    1. اگه دو سه سال پیش یکی این جمله رو میگفت معنیش رو نمیفهمیدم ، ولی حالا میفهمم ... ولی افسوس که چه دیر ، چه دیر ....

      خواهش میکنم ، قابلی نداشت

      میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
  3. عاشق مردایی هستم که رابطه ی دوستانه و صمیمانه ای با بچه ها دارن حتی اگه دلشون پر از خون باشه, عاشق کتاب خوندنتم که یه عشق مشترکه,دنیای مجردی یه عالمی داره که تا ازدستش ندادی نمیدونی چه ارزشی داره,اینکه فقط خودت باشی و لباسات و صندلی مخصوص وکتابات و سیستم رایانه ای و گوشیت و حتی افکار پراکنده ای که عین یه هاله ای از ابر ومه مدام دور سرت میچرخن! از شخصیتت خوشم میاد بیا تو بیشه یه وقتایی سر بزن بهمون, خوش و خرم باشی برادر عزیزم

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
    1. آره ، بچه ها چیزای محشری هستن ، بدون اونا نمیشد تو این دنیا دووم آورد .. کتاب خوندن هم که عالمی داره واسه خودشه .. ایول افکار پراکنده و هاله ای از ابر و مه .. ممنون حتما میام

      میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
  4. دوباره سلام
    خیلی این پستتونو دوست داشتم
    یه جورایی یاد خودم افتادم
    روتین یه دختر تهرانی! (خخخخخخخخخخخ)
    تو زمانهای بی نظم از خواب بیدار میشی
    به محض اینکه چشمات باز شدن میری سر کامی و شروع میکنی به خوندن
    نمیدونم اهل فانتزی خوندن هستین یا نه
    من تو سه سال اخیر یه عادتی پیدا کردم که وقتی کتابی رو تموم میکنم تو یه جای خاصی اسماشونو ذخیره میکنم
    بعد از خوندن این پست رفتم سر وقتش. فکر میکنین نتیجه چی شد؟
    اینا رو خونده بودم
    هری پاتر، هفت جلد( البته هری پاتر تکراری بود؛ از بچگی تا حالا دارم میخونمش)
    نارنیا، هفت جلد(اینم همین طور؛ اولین کتابی که یادم میاد خوندم جلد اول نارنیا بوده، البته غیر از کدوی قل قله زن و حسنی نگو بلا بگو :/ )
    خاطرات خوناشام، پنج جلد
    مرشد و مارگریتا( که از دیدگاه من شاهکار فانتزی هاست، البته با یه ژانر تلفیقی)
    مسابقات عطش ، دو جلد
    آشیانه افسانه، پنج جلد
    نغمه آتش و یخ, سه جلد
    قهرمانان المپ، پنج جلد
    دستیاران شیطان، سه جلد
    ارباب حلقه ها، دو جلد
    بچه های بد شانس، شیش جلد
    صد تا فانتزی تک جلدی از ال استاین( که چشم بد دور هفته ای یه کتاب نشر میکنه)، نبر با شیاطین، ده جلد. هفتگانه زامبی( که تحفه هم نبود).سرزمین اشباح، دوازده جلد و ...
    در جستجوی زمان از دست رفته ، هشت جلد( این یکی رو اگه نخوندین اصلا عمر نکردین.حتما بخونیدش. من مثل درس مرورش میکنم.نویسنده ش یه چیزی بوده تو مایه های خودمون. باباش تو سن بالا میگفته" مارسل همت ندارد!". شاهکار روانشناسیه، خیلی جاها توصیه ش میکنن. خوندنش کار سختیه ولی اگه بتونین ۵۰ صفحه اولو دوام بیارین تا تهشو میخونین)>
    صد تا رمان از آگاتا کریستی که بخوام اسم بیارم خسته تون میکنم، ده جلد نایت ساید، چهار جلد بوسه های خوناشام، پادشاهی کهن پنج جلد، کاراموز رنجر دوازده جلد و...
    واقعا اسم بردن از همه شون خسته کننده ست. برعکس فیلم دیدنم که خیلی سرسریه خیلی خوب کتاب میخونم. البته تو سبکی که دوست دارم.
    از اینکه مواقعی رو که دوستام پارک و سینما و کنسرت و جشن تولد و دورهمی و سولاریوم میرفتن ، من نشستم و کتاب خوندم پشیمون نیستم.چون خوب اونجا هایی که من رفتمو طبیعتا اونها نرفتن.
    بماند که چند تا کلاس و کارگاه داستان و رمان نویسی رفتم؛ چند تا کلاس آموزش فیلمنامه نویسی رفتم. بماند که نصف به نصف فیلمای ایرانی رو تا ته نمیتونم ببینم و یکی از موفق ترین فانتزی هایی که تو ایران چاپ شده هنری هیل و دژ چارلی، یا کنسرو غوله که مناسب سنین زیر دو ساله؛
    دلم میگیره وقتی خودمو به هر دری میکوبم به روم باز نمیشه.
    وقتی میگی سمیرم کوفتی، میفهمم چی میگی
    منم میگم ایران زهر ماری
    انگار سند شیش دانگش به اسم اقلیت ممتازه
    انگار دورش دیواره
    اگه دلتون نمیخواد جواب ندید، ولی واقعا رویای شما چیه؟
    این همه خوندن و دیدن برای این نیست که زندگیمون این باشه که حالا هست.

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
    1. خوب جا داره از همین تریبون یه سلام عرض کنم به تمام پایتخت نشینان ! پس تو هم از این روزمرگی ها داری دختر تهرانی 🙂
      من اهل فانتزی نباشم ؟؟!!! من با هری پاتر بزرگ شدم ، اصن کتابای هری پاتر مونس و همدم من بودن ، هعی ، یادش بخیر یه زمانی عاشق هرمیون بودم ، کافی بود دوشیزه گرانجر لب تر کنه تا واسش بمیرم !!! از لرد والده مورت خوشم میومد و دلم میخواست پیروز بشه ! وقتی سیریوس مــُــرد ساعت ها گریه کردم و خلاصه یه ده میلیون باری هری پاتر رو خوندم و یه صد میلیون باری هم فیلماشو دیدم !
      فکر کنم با سلطان بی بدیل و بی چون و چرای فانتزی ها رو به رو هستم ! از اینا که گفتی فقط نارنیا ، نغمه آتش و یخ ، ارباب حلقه ها رو خوندم ، بماند که ارباب حلقه ها با روح و روان من چه کرد اصن ! در جستجوی زمان از دست رفته رو نخوندم ولی چون توصیه کردی حتما میخونمش . صدتا رمان از آگاتا کریستی ؟! اووووف ، دمت گرم !
      فیلم هم اگه تو سبکی باشه که دوس داری اونم خوب میبینی !
      " اونجا هایی که من رفتمو طبیعتا اونها نرفتن " ... تو این دو هفته اخیر ، این بهترین جمله ای بود که شنیدم . دمت گرم
      اگه این کلاس ها رو نمیرفتی بیشتر خفن تر میشد ولی خوب بازم طوری نیست ، واسه پایتخت نشین ها عادی هست این کلاس ها !
      از این در باز نشدن ها تو زندگی همه هست ، مهم اینه که باور داشته باشی یه روزی این در باز میشه .
      به خاطر رشته ام که کامپیوتر و برنامه نویسی هست و یه کوچولو وارد هستم تو این زمینه ، خیلی بهم پیشنهاد کار شد از تهران ، ولی خوب ، جور نبود که برم تهران ، ولی تو اصلا نمیتونی بفهمی زندگی کردن تو یه شهر کوچیک و بدون امکانات با فرهنگ عجیب و غریبش چقدر سخته ، حالا که یه خورده تجربم از زندگی رفته بالا میتونم بفهمم آسمون همه جاش همین رنگیه ، غم و غصه و دلتنگی تو یه روستای کوچیک تو دل بیابون هست ، تو قلب پاریس هم هست و مهم اینه که آدم شبا با خیال راحت سرش رو بذاره رو بالشت ... ولی شاید ناعادلانه باشه توی تهران پر از امکانات زندگی کنی و بگی میتونم درک کنم یکی رو که توی منطقه محروم زندگی میکنه ، به قول اون آهنگه " شما زنده حالشو میبردین ، ما فیلمشو حتی نداشتیم ! " ... بگذریم !!
      غصه نخور ، همه چی درست میشه ، از من بشنو و باور کن که همه چی درست میشه 🙂

      یه زمانی رویام این بود که همه آدما ، چه گناهکار و چه بی گناه ، خوشبخت و خوشحال باشن ، هیچ مریضی تو دنیا نباشه ، کلا همه چی خوب باشه ! ولی فهمیدم این رویا چقدر مضحکه ! خیلی چیزا بخشیدنی نیست و خیلی ها باید و باید و باید مجازات بشن . رویایی که دارم اینه : یه روز ببینم دست سرنوشت و روزگار اون دختر لعنتی رو به خاک سیاه نشونده و تقاص قلب شکسته من گرفته شده ، اونوقت با خیال راحت برم پیش یه ناخدا و ازش بخوام منو تو کشتیش راه بده و تا آخر عمرم روی دریاها زندگی کنم و از خدا بخوام هیچ بچه ای با گرسنگی و حسرت و اشک بزرگ نشه

      میپسندم(۱)خوشم نیامد(۰)
      1. یک علیک السلام شیرین عرض میکنم خدمتتون از قلب دود گرفته پایتخت
        بنده خدا ! من از امکانات پایتختی که شما میفرمایین، فقط کلاساشو رفتم که باعث شده بیشتر از قبل غصه بخورم.
        منم توی شهرستان دانشگاه رفتم. یکم میفهمم چی میگین. ولی منظور دقیقم همونی بود که خودتون گفتین. وقتی ادم دلش گرفته، زمین و آسمون با هم توفیری ندارن.
        من خیلی سعی کردم.خییییییییییییلی!
        ولی آخرش چی؟ یه روز نا امید میشم و میشینم به گریه. فردا صبحش میگم، غلط کرده اونی که نخواد بذاره من به جایگاهم برسم.فرداش میرم یه انتشارات یا دفتر سینمایی و نا امیدیم تجدید میشه. و این سیکل معیوب همچنان ادامه داره.
        هزار تا انتشاراتو گشتم، هر کدوم یه سازی میزنن. آخرش یه شیر پاک خورده ای بهم گفت" تو ایران! هارور، فانتزی،اسلشر، اپیک و خلاصه کل ادبیات گمانه زنو قلم بگیر.چون این چیزها باعث میشه که ادم به جای ایمان و توکل، بخواد پناه ببره به جادو و جنبل". در حالیکه آدم مومن! اگه شما این طوری فکر میکنی که نباید بذاری همون آدم بره هری پاتر بخونه!
        خدایی یکی دیگه هم گفت که داستان گویی کلا به لحاظ شرعی مشکل داره.چون داستان حقیقت نیست و گفتن دروغ هم در اسلام حرامه!
        یه کتاب هست به اسم "سریر هوشیار". قهرمانه که رفته تو دنیای فانتزی، هر روز نماز میخونه توش و چه تاکیدی هم شده رو این.من با اصل مذهب و مظاهرش مشکلی ندارم.ولی این اداها رو هم برای گرفتن مجوز نشر قبول ندارم.
        من که اهل رمنس نوشتن نیستم.ولی به فرض که باشم هم. مگه میذارن ؟ میمونه ادبیات دفاع مقدس که من و نسل من کجا سنشون میرسه درکش کنن؟
        خیلی غر زدم، ببخشید. مرسی که بهم امیدواری دادی. منم امیدوارم که دنیا هم مثل فیلمهای هندی ختم به خیر بشه!
        میدونی؟ من وقتی به یکی که تو مشکل (از نوع خیلی سختشه) نگاه میکنم، با خودم میگم " چرا خدا این ادمو از بقیه جدا کرده و داره اذیت میکنه؟" . بعد از دست خودم عصبانی میشم. میگم " به خاطر اینکه خدا ما رو انسان خلق کرده. به خاطر اینکه ما رو به هم وصل خلق کرده. ما خودمون خودمونو از هم جدا کردیم. تقصیر خدا نیست؛ که یه خانواده توی هشتاد میلیون نفر آدم مسلمون خیلی فقیر یا بیمار میشن> ادم تو خانواده هشتاد میلیونی که نباید تنها باشه". همیشه سعی میکنم تا جایی که میتونم کمک کنم. بچه هر کسی رو که کار درمانی باید انجام بده مراقبت میکنم. با خیلیا دکتر رفتم، همراه خیلیا تو بیمارستان بودم. ولی این وسوسه شیطانی " که فکرات بچگانه و غیر ممکنن" وقتی قوی تر به ذهنم هجوم میاره که کار بهتری انجام داده باشم.
        اینو یادت باشه که شیطان خودشو برای ادمای کم ارزش به زحمت نمیندازه. وقتی احساس شکت قوی تره یعنی شیطان داره بیشترین زورشو میزنه که مچت رو بخوابونه. نذار، حیفه!
        میدونم خیلی رفتم بالای منبر! ولی جای برادری میگم! دخترتو هم ول کن بره.بهش فکر نکن. منم از این مشکلا داشتم.یکبار و برای همه عمرم کافی بوده. تا وقتی که رهاش نکردی، رهات نکرده. کینه آدمو اسیر میکنه. اسارت آدمو آزار میده و محدود میکنه.محدودیت هم عمرو تلف میکنه.
        تهش بد بخت هم شد! که چی؟ واقعا فکر میکنی خیلی برات فرق خواهد داشت؟
        نگو تو نمی فهمی که به یه پیشکسوت توهین کردی!
        برای من پیش اومد.باور نمیکنی چقدر ناراحت شدم!
        دلم نمیخواست تقاص کاراشو تو این دنیا پس بده.حیف شد.
        بیا بچسبیم به هر چند تا دنیا که میتونیم خلق کنیم.بسازیم، ویران کنیم، فتح کنیم، شکست بخوریم، به خاک و خون بکشیم. نویسنده خیلی قائم به ذاته.میتونه خلق کنه، نابود کنه . میتونه هر کاری بکنه و هیچ کس نتونه یقه شو بگیره.
        بیا همه زورمونو بذاریم برای بهتر کردن خودمون نه بد تر کردن دیگران. حافظه خدا خیلی قویه.ما هم که فراموش کنیم ، اون کار خودشو میکنه.
        تازه یه حدیثی هم هست که اوقات دلتنگی دست منو میگیره. اصلشو که درست یادم نیست ولی فحواش اینه:" چه بسا اتفاقی که برای شما می افته و شما ازش کراهت دارید. ولی نمیدونید که چه خیر عظیمی درش نهفته ست".
        شاید ان شاء الله به زودی، این ضایعه برات جبران بشه.از نوع خیلی خوبش. من برات دعا میکنم، تو هم برای من دعا کن.

        میپسندم(۱)خوشم نیامد(۱)
        1. منم بهت لبخند میزنم از هوای پاک کوهستانی !
          چرا از رفتن به کلاس پشیمون شدی ؟! واسه اینکه بهت یه دیوار رو نشون داد که میتونی ازش رد شی ولی هرچی مشت میزنی خراب نمیشه؟!
          یه بار یه مرد عاقلی بهم گفت تو ایران هر چیزی که مربوط به کتاب و خوندن و نوشتن باشه به درد نمیخوره ! اصن طرفش هم نرو ! از کشوری که فکر کنم اصن سرانه مطالعه نداره چه انتظاری داری ؟ بعد از اون ، تو این مملک خشکه مذهب که معلوم نیست کی به کیه و خدا کجاست و اصن اسلام هست یا نیست ، فقط باید چیزی رو بنویسی که اونا دلشون میخواد ! فکر میکنی میذارن از جادوگر و زامبی و سفر در زمان و این چیزا بنویسی در حالی که یه میلیارد شیخ رو منبر هستن و تازه مسئله مهم فلسطین هم هست ! شاید اشتباهی میکنی اینه که میخوای مجوز بگیری و حرف دلتو بزنی ، در حالی که راهای دیگه ای هم هست . مثلا شاید یه راهش این باشه که ، نمیدونم سایت طرفداران هری پاتر رو دیدی یا نه ، مثلا میشه تو اون سایت قسمت به قسمت داستانتو منتشر کنی ( حالا یا رایگان یا پولی ) و اینجوری چیزی که دلت میخواد رو به بقیه نشون بدی ( این راه ساده و مسخره بود که به ذهنم رسید ولی باور کن راهای دیگه ای هم هست ) به هر حال ، نا امید نشو .
          از فیلم هندی نگو که حالم به هم میخوره !
          آره منم زیاد این سوال رو میپرسم از خودم که مثلا چرا یه بچه باید سرطان داشته باشه ؟ نمیدونم واقعا چرا خدا اینکارو میکنه
          آره یه زمانی به همه کمک میکردم ، و بیش از تو ! و از ته دل ! و با تمام توان ! و با خودم میگفتم تو نیکی کن و در دجله انداز ! ولی خوب ، وقتی یه ضربه ی خیلی خیلی شدید میخوری ، حتی باورها و اعتقاداتت هم زیر و رو میشه ، نمیدونم ، شاید واسه همیشه ، شاید واسه چند سال .
          من خیلی به عشق و عاشقی و عوارضش فکر کردم ! اینکه یه رابطه تموم بشه ، یا شکست عشقی بخوری ، یا یه شبه طرف گم و گور بشه ، همشون فرق میکنن با اینکه آدم بازیچه بشه ... اصن دیگه ربطی به عشق و عاشقی نداره ، ربط به انسانیت پیدا میکنه ! میدونی چیه ، من نمیتونم دقیقا اتفاقی که افتاد رو واست تعریف کنم ، شاید تواناییش رو ندارم ... ولی یه کتاب هست به اسم " خاکستر گرم " ، به صورت دانلود پیدا نمیشه تو وب ، یا میتونی پستی بخریش ، یا اینکه اگه گوشی اندرویدی داری ، دو تا برنامه هست به اسم " طاقچه " و " فیبیدو " ، که فقط مال کتاب هست ، یکیشون رو نصب کن و تو قسمت سرچ ، خاکستر گرم رو جست و جو کن و بخرش و بخون ... بهترین ، عجیب ترین ، تاثیرگذارترین ، و واقعی ترین کتابی هست که خوندم ...
          اون که آره ، آینده رو کی دیده ؟ شاید چند سال دیگه واقعا خدارو شکر کنیم که مثلا این سختی ها واسمون اتفاق افتاد .
          ممنونم دوست من ، منم وقتایی که حس میکنم روحم اندکی پاکی داره و کلماتم به آسمون میرسه ، تو رو فراموش نمیکنم 🙂

          میپسندم(۱)خوشم نیامد(۰)
  5. دوباره سلام
    و خیلی ممنون بابت معرفی کتاب. حتما میخونمش.
    راستش از کلاسا خوشم نیومد چون تکراری بودن و با یه سر فصل مفصل درباره خود استاد و اینکه چه آدم خاص و توانایی بوده شروع میشدن! ولی آخرش هیچی به هیچی. آدم کتابخون یکم پر توقع میشه دیگه.
    این حرف اون آقاهه خوب بوده" تو ایران هر چی مربوط به کتاب و خوندن و نوشتن باشه به درد نمیخوره ! واقعا راست گفته.
    ولی یه فکری هست که مدتهاست منو به خودش مشغول کرده.
    تا حالا به چاپ و نشر کتاب توی کشورای دیگه فکر کردی؟ یا چه میدونم روی آمازون، به صورت ای بوک؟
    شدنیه.یه انتشاراتی هست به اسم انتشارات "شمع و مه". کارای ایرانی رو چاپ میکنه، توی انگلیس گمانم.سایتشو چک کن اگه حوصله داری برادرم.من با ناشرش که حرف زدم گفت ایران نیست و برگرده میشه دیدش. این طوری ترجمه هم نمیخواد.اما اگر بخوای با یه انتشارات درست و درمون که به صورت جهانی کار انجام میدن کار کنی، باید کتابتو بدی برای ترجمه و البته قبلش ویراستاری.
    مشکل اصلی شرایط کشور ماست، با این همه تحریم و این حرفها!
    نمیدونم می ارزه چهارصد صفحه رو بدی ترجمه کنن و بعدش منتظر بشی که ببنی میشه یا نه؟ تازه دار الترجمه برات انجامش بده بهتره_ خودت میدونی که، صفحه ای حدودا میشه هشتاد، نود هزار تومن_ . کارشون هیچ تفاوتی با ترجمه ازاد نداره، فقط مهر دارالترجمه که بخوره روش، معتبر تر میشه.
    راستی که گفتی _ طرفداران هری پاتر_ ، منظورت دمنتوره یا جادوگران؟
    رایگان و پولیش فرق نمیکنه، قرار نیست کار تازه ای انجام بدم.یک عالمه نوشته تمرینی دارم.
    چقدر حرف زدم من تو این دو سه روزه.خجالت کشیدم 🙂 شرمنده .

    میپسندم(۱)خوشم نیامد(۰)
    1. خوب حوصله داشتی سر همچین کلاسایی مینشستی ! اگه من بودم که همون پنج دقیقه اول پا میشدم میرفتم !
      راستش چون هیچوقت به صورت جدی به نویسندگی فکر نکردم واسه همین هم به ناشر و چه جوری انتشار فکر نکردم . ولی خیلی خوشم اومد از فکرت که چاپ تو کشورهای خارجی هست . فکر کنم اگه چیز درست حسابی باشه منتشرش کنن و ربطی به هم به تحریم نداشته باشه . خوب هر چیز باارزشی به سختی به دست میاد دیگه . دارالترجمه هم خیلی گرون بوده و نمیدونستم !والا چی بگم . یه ریسکه دیگه . شاید بشه شاید نشه . حالا نمیشه به جای مهر دارالتجرمه مهر صد آفرین بخوره پاش ؟! :)))))
      دمنتور رو گفتم . چیز جدیدی هم نباشه اگه حرفای معمولی هم باشه اگه قشنگ باشه طرفدار پیدا میکنه .
      اتفاقا از خدامه باهات حرف بزنم . تو این روزگاری که آدم از تلوزیون و آدما و خیابون و در و دیوار فقط چرت و پرت میشنوه ‌, چی بهتر از این که با یه نفر که اهل کتاب هست حرف بزنی ؟

      میپسندم(۱)خوشم نیامد(۰)
  6. سلام
    میبخشید بابت تاخیر
    خیلی گرفتار شدم، یکهویی!
    واقعا فکر نکردین؟ من جای شما بودم فکر میکردم. خیلی حس خوبی داره.درسته مشکل فراوونه ولی، انگار توی یک لحظه تبدیل میشی به یه موجود فوق قدرتمند.
    به قول اخوان ثالث : کاش میشد با خدا در آفرینش هم عنانی کرد!
    اینم همونه دیگه 🙂
    وای مهر صد آفرین بهتره، ولی احتمال قبول کردنش کمه.
    خیلی مرسی! نظر لطف شماست دوست عزیز. من هم از اینکه با کسی آشنا شدم که به سینما و ادبیات علاقمنده خیلی خیلی خوشحالم.
    آدمها، تازگیها خیلی تکراری شدن.تکراری بد، نه خوب!
    اینم با اینکه بده یه خوبی داره. آدم قدر اون خوب نادری رو که پیدا کرده بهتر میدونه.
    موفق باشین، شبتون خوش 🙂

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
    1. سلام ، گفتم رفتی کنج عزلت !!
      همین الان یه هویی ؟! خخخخ
      نویسندگی کار سختی هست ، باید همیشه درگیرش باشی ، صبح تا شب فکرت مشغول هست . کار سنگینیه ، من که از پسش برنمیام ، ولی امیدوارم یه روزی کتاب چاپ شده ات رو بخونم
      آره دیگه ، یه نویسنده میتونه یه چیزی رو خلق کنه که تا ابد بمونه ، مثه مدرسه هاگوارتز !
      احتمال قبول کردنش کم که چه عرض کنم ، فکر کنم فحش هم بدن !
      منم دوباره خوشحالم که با یه عشق کتاب آشنا شدم . ( خوب فکر کنم بهتره از اتاق فرمان بخوایم یه آهنگ هندی هم پخش کنه ! )
      تو هم موفق باشی 🙂

      میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
  7. سلام
    آخه شما وقت میذارید برای کنج عزلت؟ با این همه مطلب جدید 🙂
    افتاده بودم روی دور کتاب دوباره
    الان دیگه تقریبا چشمام داره تار میبینه.
    یه کتابی هست به اسم برایم بمیر. تقریبا تمومش کردم، اسمشو و اولشو دوست نداشتم ولی رفته رفت جذبم کرد. یک روز و نیم طول کشیده تا حالا. فیلمنامه پدر خوانده یکو هم چند روزه شروع کردم ولی خیلی روون پیش نمیره. آخه من فیلمنامه رو روخونی نمیکنم.برام مثل کتاب نیست، یکجورایی غریبه. باید درحالی بخونمش که روی خط به خطش اشراف دارم.بفهمم توضیح هر سکانس با چی شروع میشه، با چی تموم میشه. یا مثلا هر پلان چند ثانیه طول میکشه. هر نویسنده بیشتر روی چه جزئیاتی جولان میده و ...
    درباره کتاب این دستم اومده ولی فیلمنامه برام سنگینه هنوز.
    تو این چند روزی که من نبودم چقدر شلوغ بوده. گمانم دیگه الان برم تا یکماه دیگه. کلی کتاب و فیلمنامه هست که باید بخونم :)))))))))))
    شاید خوندن نمایشنامه رو هم شروع کردم. البته به دلیل اینکه هر چیزی به هری پاتر مربوط باشه فیو منم هست، انو خوندم ولی اصلا دید نمایشنامه بهش نداشتم. واقعا کار رولینگه ؟ یه جوریه 🙂

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
    1. من که کلا کنج عزلت رو به همه پیشنهاد میدم !
      یه آب هویج بزنی درست میشه !
      نگو که رمان ایرانی بوده !
      خوبه ، بارکلا که انقد دقیق فیلمنامه رو میخونی .
      برو ولی بدون که این نمایشنامه ها میمونن توی حسرتت !
      حتما حتما حتما شروع کن نمایشنامه بخون ، نمایشنامه یه چیزی بین کتاب و فیلمنامه هست . خیلی خوبه نمایشنامه . اگه با شکسپیر هم شروع کنی که دیگه غوغا میشه .
      نه بابا نویسنده اش که رولینگ نیست ، بر اساس طرحی از رولینگ هست . تو پی دی اف که نوشته !

      میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
  8. سلام
    آب هویج؟ برای چشمام ؟ :)))))))))
    خوب بود!
    نه بابا! ایران فقط پسته و برنجش ( منظورم کلا قسمت کشاورزیش). نوشته امی پلامه!
    جزء پرفروشها بوده. بد نبود ولی پیشنهادش نمیکنم. داستان بدک نیست ولی موجود فرا طبیعی ای که خلق کرده دلنشین نیست.یعنی خیلی عین خودمونه، از یه وجهی خیلی متفاوته، بقیه موارد خودمونه فقط نمیخوابه، خوابیدنی هم سه روز میخوابه! (خوب که چی؟ یعنی باید سبک زندگی و عادات صاحب موهبت، با اون گیفتی که داره متناسب باشه که نیست)!.
    واقعا نوشته؟ برم چک کنم. من یه راست میرم سر اصل مطلب 🙂 نمیتونم مقدمه مولف یا مترجم رو بخونم کسلم میکنه. چند سال پیش این کارو میکردم.حتی زندگینامه نویسنده رو هم زیر و رو میکردم.بعد دیدم خیلی وقت گیره. دست برداشتم.

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
    1. من که از بس برنج خوردم دنیارو برنجی می بینم !!
      یعنی سبک رمان عاشقانه - تخیلی بوده ؟! جالبه ! یکی از فانتزیام اینه که سه روز پشت سر هم بخوابم ! گیفت ؟!! قرار بود فارسی را پاس بداریم !!!
      بستگی داره چه کتابی باشه . اگه کتابی باشه که دنبالش بودی قبلا همه کتاب رو با لذت میخونی . حتی مشخصات کتاب که توی یه مستطیل کوچک مینویسن !!

      میپسندم(۱)خوشم نیامد(۰)
  9. سلام
    یه پاسخ طولانی نوشته بودم که ارسال نشد 🙁
    الان میخوام تکرارش کنم اما یه حس خنده داری دارم
    اول اینکه از کجا دونستین سبک برایم بمیر عاشقانه تخیلی بوده؟ !!!!!!!!! چشمام چهار تا شد و نیاز به آب هویج به کلی از بین رفت 🙂
    بعدش هم چه فانتزی جالبی 🙂 فقط کافیه اراده کنی برادرم، و چشماتو محکم ببندی. براحتی بدست آمدنیه. فقط بدرد نمیخوره، آدم از کار و زندگیش عقب میمونه.
    حالا چی میشه ادم یه کلمه خارجی هم استفاده کنه؟ ما که همه چیزیای که استفاده میکنیم خارجیه اینم روش! اینکه شوخی بود؟، سعی کردم توی یه جمله دوبار از کلمه موهبت استفاده نکنم، همین.
    ولی درباره فرزند طلسم شده، این طور نیستا.برعکس! من چون خیلی برای خوندنش هول بودم، به اولش دقت نکردم.یکراست رفتم سر متن اصلی و توی یه نشست هم تمومش کردم. اگه داستان به دلم مینشست، حتما دوباره سراغش برمیگشتم. اما این طور نشد.من حتی پی دی اف اولیه رو گم کردم و بعد دوباره دانلودش کردم که بتونم اسما رو بعدا به خاطر بیارم.
    یه جاهایی خیلی دندون گیر بود.اما بلافاصله میخورد تو ذوق آدم. مثلا جایی که پسرا روی سقف قطارن- جدای اینکه اگه قرار باشه قطار نذاره کسی فرار کنه، یه روش بهتر پیدا میکنه(دقیقا مثل هانگر گیمز که زمین مسابقه امکان فرار کردن رو صفر کرده بود). خوب برای فرار از قطار راهی جز پریدن نیست و بچه ها هم همین کارو میکنن و موفق هم میشن.پس ...؟- اون جایی که بچه ها میبینن که زن صاحب چرخدستی داره آروم آروم با چرخ دستیش روی سقف پیش میاد. خوب من اینجا دلم یه طوری شد. خیلی عالی بود.
    فکر کن یه کسی که همیشه هست و ما بهش هیچ توجهی نداشتیم.همیشه یه شکله! هیچ پیشینه ای ازش تو دستمون نیست. خودش میگه ۱۹۰ ساله داره اینجا کار میکنه! بعد ناخنهای میخی ترسناک در میاره. من اینجا خیال کردم که الان با یه موجود پلید جدید آشنا شدم! ولی چی شد؟ پیراشکی ها شو مثل بمب پرت کرد طرف پسرا! قصدش چی بود؟ اینکه پرتشون کنه پایین؟ یا ناکارشون کنه و باقیمونده هاشونو تحویل مدرسه بده؟
    ضمنا ۶ میلیون پیراشکی بمب شونده تولید کرده؟ خوردنشون عوارض نداره؟ اینکه فشفشه نبود، به جای ناخن و پیراشکی میتونست از چوبدستیش استفاده کنه.
    غر غرو شدم باز. شرمنده!

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
    1. سلام از ماست شفا خانم گل !
      آره نظراتی که این ربات ها به صورت خودکار میذارن باعث شد یه چیزی اضافه کنم که باید روش کلیک کنی تا ثابت بشه ربات نیستی!
      تا باشه از این حس ها !
      خوب معلومه . اسمش که عاشقانه هست . برایم بمیر . تو هم که عشق تخیلی هستی . پس نتیجه میگیریم که ایکس ضربدر وای میشود چند ؟!!
      نه بابا من انقد کم خواب هستم ! خوابم هم خیلی سبک هست . با صدای پلک زدن پیرمرد سر کوچه هم از خواب میپرم !
      اصن آی لاو انگلیش فور اور !! خوب شد‌ ؟؟!!!
      از اون زاویه بهش نگاه نکرده بودم ! خوب شاید مال این بوده که خود رولینگ ننوشته . من نظرات رو هم که خوندم خیلی ها گفتن واسه حس نوستالژی و اینکه طرفدار هری پاتر هستی و یه چیز جدید دم دستت اومده خوبه ولی به گرد پای کتابهای هری پاتر نمیرسه . آره به نظر من هم اونجا که روی قطار بودن فیلم هندی بود ! آخه اون قطار با اون ابهت و اون پیرزن با اون ورود ترسناک نمیتونستن جلوی پریدن اونا رو بگیرن ؟؟!!
      ولی من با قسمت سفر در زمانش خیلی حال کردم . یه کمی گیج میشدم ولی جالب بود واسم .
      من دارم به این نتیجه میرسم که اون دختر رذل خائن که شرح حالش رو بهت گفتم دختر والدٍمورت بوده ! خخخخخخخ
      شاید یه جادویی به کار برده که عوارض نداشته باشه خوردنشون ! مثه من که خودمو گول میزنم و وقتی خیلی چیپس میخورم با خودم میگم طوری نیست این همون سیب زمینی هست که یه غذای سالم هست !!!

      میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *