الهه بهرامیان کارگردانش است ، الهه بهرامیان تئاتر

قطار قطار را آماده کرده ، فقط نام الهه بهرامیان را

میبینی .. دیشب شروع جشنواره تاخیر زیادی داشت و

امشب نداشته ، دیشب نام های زیادی را برای تهیه آن

تئاتر کذایی خوانده ای و امشب فقط یک نام خودنمایی

میکند .. دیشب تو را کلافه کرده اند و امشب خبری

از کلافگی نیست و وقتی وارد سالن میشوی و نقاشی های

کودکانه و صحنه آماده شده کودکانه را می بینی تسلیم

میشوی ، تسلیم دنیای کودکان .. یک نمایش با بازیگران

کودک در راه است و تو عاشق بچه ها هستی .. الهه

بهرامیان به روی صحنه می آید .. او از تئاتر درمانی

نام میبرد و تو مشتاق میشوی .. میگوید بچه های منزوی

را به کار گرفته برای این که دامن گوشه گیری را

رها کنند و تو مشتاق تر میشوی .. الهه بهرامیان از

همسرش تشکر میکند که کنارش بوده ، الهه بهرامیان

با افتادگی وتواضع نشان میدهد که تئاتر امشب ، با تئاتر

دیشب فرسنگ ها فاصله خواهد داشت .. تئاتر چهار

پرده دارد .. عروسی موش موشک ، پنبه زن ، قطار قطار

و آشتی کنان .. تو محو میشوی ، غرق لذت کارهای

چند بچه .. چند دختر بچه شش یا هفت ساله .. تو باورت

نمیشود این بچه ها این گونه هنرنمایی کنند ، در

پایان هر پرده با تمام عشق دست میزنی .. الهه بهرامیان

کنار آن هاست ، کنار بچه هایی که گاهی ، خیلی کم ، دیالوگ

و شعر یادشان میرود و او با لبخند آن ها را به جلو

میراند .. در چهره او دقت میکنی .. او را نه به

عنوان یک کارگردان ، نه یک هنرمند ، نه یک معلم ، که

او را به چشم یک مــادر نگاه میکنی ، به چشم یک

حامی ، به چشم یک فرشته ، به چشم یک موجود مقدس

که در پرده سوم پشت سر دخترک لوکوموتیو ران می نشیند

و او را همراهی میکند .. تو او را ستایش میکنی و به

احترام او کلاه از سر بر میداری و بدون شک در

اعماق وجودت به این زن مقدس تعظیم بلند بالایی خواهی

کرد .. الهه بهرامیان ، آن بچه های خجالتی را مدیون

خودش کرده ، الهه بهرامیان تمام تماشاگران را مدیون

خودش کرده ، الهه بهرامیان شهر سمیرم را مدیون

خودش کرده .. تئاتر تمام میشود و این بار بچه های ساده

و دوست داشتنی و بدون ادعای شهرت ، اعاده حیثیت

کرده اند و افتضاح دیشب را جمع کرده اند ، مثل ارتش

نجات بخش آمده اند تا دوباره تئاتر را سر و سامان دهند ..

دومین شب جشنواره تئاتر برای همه در شهر سمیرم ، یک

شب رویایی بوده .. و تو ، یک بار دیگر ، عاشق تئاتر

هستی و نیمه شب ، زیر لب ،  دیالوگ پرده سوم را

زمزمه میکنی :

قطار قطار …. جان قطار ….

میپسندم(۰)خوشم نیامد(۱)
شب دوم جشنواره تئاتر برای همه : این کودکان دوست داشتنی

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *