جرج نمی دانست که باید چکار کند . او می توانست در پناه

دیوار خودش را پنهان کند ، وقتی که مــَــرد لوله تفنگش را

از پنجره رد کرد ، آن را بگیرد و …… نه ، هدن یک کشاورز

بود ، یک گاو نر قوی هیکل . جرج به خوبی می دانست

که اگر با او ، پنجه در پنجه بیندازد ، چه کسی پیروز می شود .

دیگر بیش از یک راه برایش باقی نمانده بود : اینکه به

همراه کارن و لوییز به طبقه بالا عقب نشینی کند و طبقه

پایین خانه را به آنها واگذار کند . شاید با انداختن اثاثیه

سنگین بر سر و کلۀ آنها ، بتواند در همان طبقۀ همکف ، نگهشان

دارد ، ولی مگر چقدر تخت و صندلی و اسباب سنگین

دیگر در بالا پیدا می شد ؟ تازه بر فرض هم که بود ، او

می بایست چقدر سرعت داشته باشد که جلو نفوذ پنج مرد

را بگیرد ؟

وقتی که مرد تفنگدار خودش را به پنجره رساند ، اینطور

به نظر می رسید که جرج تصمیم دارد که با جستی بلند

خودش را روی تفنگ آن مرد بیندازد . دیگران ، در

بالا رفتن از پنجره ، تام را کمک می کردند تا او بتواند پایش را

روی لبۀ پنجره بگذارد .

چشم جرج مجددا به بیل نامپن افتاد که روی زمین ، به

خون غلتیده بود . لحظه ای که او می توانست لوله تفنگ آن

مرد را بگیرد ، آنوقت جنگ بین زور و بازوی او و آن

مرد شروع می شد . او از راهرو فریاد زد : لوییز ، برو

به اتاق کارن . در را هم قفل کن .

جوابی شنیده نشد .

او ، لوییز را به خاطر فرارش سرزنش نمی کرد . این

اولین چیزی بود که به خاطرش رسید . ولی چگونه ؟

در آشپزخانه بسته بود . اگر از پنجره فرار می کرد مسلمآ

دیده می شد .

مگر اینکه یکی از آنها ، پیش از آن وارد خانه شده باشد .

او در اتاق مطالعه را پشت سرش بست و با عجله به اتاق نشیمن

رفت . هر اتفاقی که می افتاد و هر چه که پیش می آمد ، باید

یکی از آن حرامزاده ها را از اینکه متولد شده ، پشیمان کند…

دانلود

میپسندم(۲)خوشم نیامد(۰)
دانلود کتاب سگ های پوشالی ، گوردون ویلیامز

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *