حمیدرضا صدر را نباید فقط با حرف‌های نوستالوژیکش پیرامون

فوتبال بلوک شرق و یا اروپا شناخت. نباید تحلیل‌های دراماتیکش از

فوتبال او را فقط یک کارشناس فوتبال و یا سینما قلمداد کند. صدر

این بار قلم به دست گرفته و بعد از نوشتن کتاب‌هایی همچون”

روزی روزگاری فوتبال”، “یونایتد نفرین‌شده” و “نیمکت داغ” و

“پسری روی سکوها” اینبار روایتی از زندگی محمدرضا پهلوی در

قالب رمان ذکر کرده که خواندن این رمان مروری است تاریخی بر

زندگی محمدرضا شاه پهلوی. این رمان زندگی محمد رضا شاه را

در سال ۴۴ بررسی می کند. البته با زبانی خاص.

صدر شاه را با تو خطاب می‌کند و در کنار همین ترس‌ها و باورها

شاه را با رفت و برگشت‌های زمانی روایت می‌کند. شاهی که از

ترور می‌ترسد. صدر مدام به گوشه کنارهای ذهن شاه می‌رود تا

تصویری از اطرافیان و نخست وزیران و دوستان محبوب را ترسیم

کند. صدر شاه را با مستندهای تاریخی فراوانی که با تحقیق بدست

آمده و با استفاده از فلاش بک و فلاش فوروارد می‌سازد.

کتاب تو در قاهره خواهی مرد کتابی است پر ضرب آهنگ از

گذشته و آینده مردی که در سال ۱۳۴۴ در حال ساختن قدرتی همه

جانبه است. مردی که در قاهره خواهد مــُــرد.

 

قسمتی از متن کتاب

خوابی دیده ای . دیده ای در صحرایی بالای پشته بلندی ایستاده ای

و تا کران لشگری پرشمار فراز آمده . خورشید شتابان غروب

کرده و آسمان در پرتو آفتاب گلگون رنگ خون گرفته . غریو

لشگریان برخاسته ( عمر و دولت شاهنشاه پاینده باد . جاوید شاه

… جاوید شاه … ) ولی پشته ی بلند نرم نرم فرود آمده . فرود آمده

و لشگریان هم غریو کشان زیر کلاه های شان ناپدید شده اند .

همه شان برابر شاهنشاه به خاک افتاده اند و چیزی جز جامه های

شان باقی نمانده که آن ها هم در دل باد به دوردست ها رفته .

آخرین غریو ( جاوید شاه ، جاوید شاه ) از دورادور طنین انداخته

و آرام آرام به خاموشی گراییده . خورشید در افق محو شده و

هامون نرم نرم در خاموشی و تاریکی فرو رفته . در کورسویی

جامه های سپید رنگی را دیده ای که آهسته آهسته از دامن تپه به

سوی تو آمده اند . به سوی تو . به سوی شاه . تو فرمان داده ای (

بایستید . متوقف شوید ) . ولی جامه های سپید بی شمار از هر سو

نزدیک شده اند . نزدیک و نزدیک تر . تصور کرده ای زیر

هریک دشنه ی تیزی برای بیرون کشیدن و تپانچه ای پـُـر گلوله

برای شلیک کردن است . تصور کرده ای رعایا آهنگ کشتن

فرمانروا را سر داده اند . آهنگ کشتن شاه را . پیش دویده و به

اولین جامه لگدی کوبیده ای . جامه از زمین بلند شده و به سان

پرنده ای به آسمان پریده . زیر جامه کسی نبود . دشنه ای نبوده .

تپانچه ای نبوده . به جامه ای دیگر لگد زده ای و زیر آن را هم

تهی یافته ای . با خود گفته ای ( بین آن ها یکی خود را پنهان کرده

. برای کشتن من پنهان کرده . برای کشتن شاهنشاه . برای کشتن

فرمانروای ایران زمین ) .

دوباره فرمان داده ای ، ولی صدایت گرفته . صدایت خفه شده و به

زحمت از ته گلو درآمده ( متوقف شوید ، شاه به شما فرمان میدهد

. گم شوید . دور شوید ) . صدای خفه ات بالا نیامده . همه چیز

محو شده . تو مانده ای و هامون خاموش و تاریک . تو مانده ای و

بیابانی بی پایان . تو مانده ای و افقی تیره . تصور کرده ای همان

نزدیکی جایی پشت یکی از آن تپه ها کسی در تاریکی پنهان شده تا

با خنجری گلویت را ببرد . تا با گلوله ای قلبت را نشانه رود .

تلاش کرده ای بدوی ولی نتوانسته ای . نه ، نتوانسته ای …

از خواب بلند شده و ته دلت گفته ای مبادا شراره های این آتش

زبانه کشیده عالمت را یک سره در خود فرو سوزاند . مبادا …

مبادا …

گزارش اعدام محمد بخارایی ، مرتضی نیک نژاد ، صفار هرندی و

صادق امانی را بامداد امروز خوانده ای . صفحه به صفحه ، خط

به خط ، کلمه به کلمه ، مو به مو …

میپسندم(۲)خوشم نیامد(۰)
تو در قاهره خواهی مــُـرد

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *