تنهایی چیز خیلی عجیبی است … و گاهی پــُــر از خطر و حوادث غیرمترقبه ، مثل جنگلی بکر . من تمام زیر و بمهایش را می شناسم . یکنواختی کسل کننده اش را ، که نومیدانه می کوشی با زندگی مرتبی جبران کنی . آن لحظه های طغیان ناگهانی . و با سماجت تکرار می کند : تنهایی مثل جنگل مملو از رمز و راز است. زندگی مرتب و منظمی می کنی و یک روز ناگاه دیوانه می شوی ، مثل آن مالزیایی های تو .
خانه داری ، عنوان داری ، مقام داری ، و روال زندگی ای که به گونه ای دردناک دقیق است ، یک روز با اسلحه یا بدون آن – که خطرناک تر است – از تمام اینها فرار می کنی . دیوانه وار وارد جامعه می شوی و دوستان قدیمی و همقطارانت از تو دوری می کنند. به شهری می روی ، برای خودت با پول زن می خری ، همه چیز دورت آشفته است ، دنبال زد و خورد می گردی ، و همه جا پیدایش می کنی . تازه همان طور که گفتم ، این بدترین قسمتش نیست . شاید وقتی مثل یک سگ هار گــُـر گرفته می دوی تو را هدف قرار بدهند . شاید با تمام قوا خودت را به دیوار سر راهت می کوبی و تمام استخوان های بدنت را خـُـرد می کنی . بدتر این که این غلیان احساسات را که در طی سالها تنهایی در قلبت جمع شده فرو می دهی .
و نمی دوی . و کسی را هم نمی کــُـشی . به جایش چه می کنی ؟ زندگی می کنی و نظم را رعایت می کنی . مثل یک راهب لامذهب از فرقه ای خاص . اما برای یک راهب راستین آسان است ، چون ایمان دارد . مردی که روح و سرنوشتش را وقف تنهایی می کند نمی تواند ایمان داشته باشد . فقط باید منتظر بماند. منتظر روز یا ساعتی که درباره تمام چیزهایی که او را وادار به تتها بودن کرد ، با مرد یا مردانی که او را مجبور به این حال و وضع کردند ، حرف بزند . او ده یا چهل یا چهل و یک سال خودش را برای چنین لحظه ای آماده می کند ، انگار بخواهد دوئل کند . به کارهایش نظم و ترتیب می دهد مبادا در دوئل کشته شود .
و هر روز تمرین می کند ، مثل اشخاصی که حرفه ای دوئل می کنند . با چه اسلحه ای تمرین می کند ؟ با خاطراتش ، تا اجازه ندهد تنهایی و گذشت زمان دیدش را تار و قلب و روحش را سست کند …

کتاب خاکستر گرم ، نوشته شاندور مارائی

کتاب خاکستر گرم ، نوشته شاندور مارائی
کتاب خاکستر گرم ، نوشته شاندور مارائی
میپسندم(۳)خوشم نیامد(۰)
انتظار …

پیمایش نوشته


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *