تو نرفته ای ، تو از خداحافظی متنفری و به اختتامیه

نرفته ای ، تو از جدایی ها بیزاری و ترجیح داده ای در

اتاقت بمانی .. کنار پنجره اتاقت نشسته ای و  به قطرات

باران نگاه میکنی که بر روی شیشه میلغزد .. در اتاقت

هستی اما دلت و افکارت و احساست جای دیگری است ..

در اداره ارشاد و اختتامیه جشنواره تئاتر برای همه ..

در اتاقت قدم میزنی و شب اول را به یاد می آوری ..

تئاتر ها را مرور میکنی  ، از شب اول تا شب آخر ..

آنها را روی دور تند قرار میدهی و از شب اول  به

شب آخر میرسی و فلش بک میزنی و دوباره به عقب

برمیگردی ، تئاتر ها و صحنه هایی را که دوست

داشته ای روی اسلوموشن قرار میدهی .. تو یک

خاطره باز قهار هستی و این چند تئاتر خاطرات زیادی

را برایت رقم زده اند .. دلت میخواست تمام بچه های

تئاتر قطار قطار در اتاقت بودند تا بر پیشانی آنها بوسه

میزدی و آنها را  سخت در آغوش میگرفتی (مخصوصا

آن دختر بچه لوکوموتیو ران را) .. تو همیشه از

عکس گرفتن گریزان بوده ای اما دلت میخواهد یک

عکس کنار آن دختر بچه ها میگرفتی و برای تمام

عمر نگه میداشتی ..  و الهه بهرامیان چه جایگاه رفیعی

را در قلبت تصرف کرده .. در اتاقت قدم میزنی و

فضای سالن آمفی تئاتر ارشاد را مجسم میکنی .. دلت

نمیخواست تمام شود ، اما شده .. به کنار قفسه

کتاب هایت میرسی .. به کتاب هایت نگاه میکنی و

جای خالی یک کتاب را به وضوح حس میکنی .. اسم

کتاب مهم نیست فقط مهم این است که نویسنده اش

هادی محرابی باشد ، اگر این کتاب وجود داشت آن

را دم دست میگذاشتی و وقت و بی وقت ، گاه و

بی گاه ، با بهانه و بی بهانه به سراغ این کتاب میرفتی

و جملاتش را زیر و رو میکردی ، آن کتاب را بارها

میخواندی … در اتاقت قدم میزنی و از اتاق کناری ات

صدای تلوزیون را میشنوی که یک مستند را تبلیغ

میکند .. نمیدانی چرا با شنیدن مستند یاد تئاتر افسانه

مردی که پوست می انداخت می افتی ! حتی حالا هم که

یادش می افتی ، با همان لهجه سمیرمی ات زیر لب

زمزمه میکنی : دِلــوم هـَـم زد ! اگر مسئولان شبکه

چهار میدانستند که در سمیرم همچین تئاتری ساخته شده

آن را هر شب برای مخاطبان فرهیخته خود پخش

میکردند ! ….  به اتاقت نگاه میکنی که اکثر شب ها

حالت غم زده ای دارد و با خودت میگویی که اگر

عاطفه کاوه و گروهش آن شب ها کنارت بودند ، غم با

این اتاق بیگانه بود … قدم میزنی و قدم و از همین

فاصله دور صدای دست هایی که در سالن ارشاد زده

میشوند را میشنوی .. دلتنگشان هستی .. قدم میزنی و

به پری خوانی عشق و سنگ فکر میکنی .. و هنوز

هم دهانت باز میماند از تعجب که چطور فاطمه کاوه ئی

آن همه دیالوگ را حفظ کرده و پوزخندی میزنی به

محمد محرابی که در اندیشه آزادی زن است و در این

کشور از این خبرها نیست (اما به تلاشش احترام میگذاری)..

به کنار بخاری میرسی و به شعله های بخاری نگاه

میکنی که فضای تاریک اتاقت را روشن کرده ، با نور

اندک .. تو به نور فکر میکنی و به فاطمه امینی ..

تو به طراحی صحنه فکر میکنی و به فاطمه امینی .. یک

طراح نور عالی و یک طراح صحنه عالی تر ، چقدر

دلت میخواهد فقط یک بار ، هر چند کوتاه با این دختر

دیدار کنی و با او درباره نور و میزانسن حرف

بزنی ، تو بی پروا و با شهامت نام فاطمه امینی

را کنار بزرگانی مثل ریک کارتر قرار میدهی  .. در

اتاقت قدم میزنی اما خودت را نشسته ، بر روی

صندلی های سالن ارشاد تصور میکنی و دلت میخواهد

یک آن از جا بلند شوی و فریاد بزنی که نــــــــــــــه ،

تمامش نکنید ، این گردهمایی گرم و دوست داشتنی را

تمام نکنید ، اما تمام شده … افسانه مردی که پوست

می انداخت تمام شده ، پری خوانی عشق و سنگ

تمام شده ، پازل تمام شده ، آنکه میگفت آری آنکه

میگفت نه تمام شده .. و تو دلت میخواهد به ضرورت

نــــــه بگویی به تمام جدایی ها ، به تمام پایان ها ، به تمام

رفتن ها … بغض  گلویت را میفشارد و دلت

میخواست این جشنواره هر روز بود تا تو هر روز

ساعت ها را به عشق ساعت ۶ عصر سپری میکردی ..

به آینه اتاقت نگاه میکنی و به چهره خسته ات ، چهره ای

که بیشتر از تو مشتاق شنیدن این است که هنوز آن

جشنواره ادامه دارد ، اما تمام شده .. به چهره خسته ات

در آینه نگاه میکنی و زیر لب میگویی : رویا تمام

شد ، برویم بخوابیم ….

Ps : به همه گروه های حاضر در سومین جشنواره تئاتر

برای همه ، خسته نباشید میگم و از صمیم قلب بهترین

آرزوها را واسشون دارم و امیدوارم که هر جا هستند

موفق و سربلند باشند …  

 

میپسندم(۰)خوشم نیامد(۲)
اختتامیه جشنواره تئاتر برای همه : وداع در شب بارانی

پیمایش نوشته


8 دیدگاه در “اختتامیه جشنواره تئاتر برای همه : وداع در شب بارانی

  1. سلام
    آشنا با هات نیستم اما آشنا تر باهمیم از چند حرف که نام را تشکیل می دهند......
    گاهی که نوشته هایت را مرور می کنم گوشه گوشه سالن حس میکنم که
    کسی نشسته است....
    تئاتر را دیده است.....
    و بعد فکر کرده و انچه را که فکر کرده نوشته است....
    مهم نیست که با هم درمورد نقد ها تفاهم داشته باشیم یا نه....
    مهم این است که مخاطبی در سالن نشسته است که دارد فکر می کند.....
    نقد ها رو دوست داشتم.... و قبول که کارها آنچنان در حد بالایی نبودند
    اما برایم مهم این است
    که بعد از یک سال و چند ماه چند تئاتر اجرای عموم رفت و مهم تر بلیط فروشی شد...........
    باز هم مرسی از حضور سبز و پر رنگ تان.........

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
  2. سلام

    ممنون از نظراتت  دوسداشتم نظرت رو در مورد پایان بندیه جدید نمایش پازل میخوندم ولی انگار نبودین . حیف

    مرسی از نگاه ریزبینانه ت

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)
  3. سلام دوست عزیز                                                                                         راستش من در مورد تاتر چیزی زیادی نمیدونم اما زیاااااااااد  دوسش دارم .                                 همه اجرا هارو هم دیدم بعضیاشونم دوبار دیدم.وقتی مطالبتون درمورد اجراهارو میخوندم ناخداگاه کلا ذهنم رفت توی سالن ....یه حس عجیبی بهم دست داد..!اشنای نااشنا ..از نوشته هاتون لذت بردم  پاینده باشید.

    میپسندم(۰)خوشم نیامد(۰)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *